X
تبلیغات
خوشبختی در سطح آ

خوشبختی در سطح آ

نوشتن،بیرون جهیدن از صف مردگان است...(کافکا)

در کیش اسلام،عقیده ای هست که می گوید انسان پیش از تولد در عالمیست به نام عالم ذر.آنجا تمام راه ها به ما هویدا شده و خودمان سرنوشتمان را انتخاب کرده ایم.یک تراژدی غم انگیز...

حالا با باور این فرض،نمی فهمم چرا عده ای سعی می کنند خلاف جهت آب شنا کنند  یا اینکه دوست دارند کارهای سخت و عجیب انجام دهند که در این تاریکی مطلق،کورسویی نمایان کنند.اصولا آدم ها به شکل احمقانه ای شبیه به هم اند...

باشد.باشد.دارم سعی می کنم آرام باشم و راحت بنویسم.خیلی خیلی راحت.حتی راحت تر از تمام لحظه هایی که کاملا آرام و بی دغدغه بوده ام.گرچه زندگی پرتلاطم و مملو از فراز و نشیبی داشته ام،اما هرگز چیزی در زندگی ام پر رنگ تر از عشق نبوده است.عشق به هر نحوه و طریقی...

ما بسیار محدودیم.تماما و کاملا محدود.یک نگاهی که به خاطراتمان بیاندازیم متوجه می شویم که چه گزینه هایی در زندگی مان بوده اند.همه به نوعی محکومیم به انتخاب کردن و انتخاب شدن.انتخاب تلخ ترین و در عین حال شیرین ترین بخش زندگی ماست،و هرگز نباید این واقعیت را نادیده گرفت،که اغلب اولین انتخاب  بهترین انتخاب هم هست.اما چه کسی می فهمد که این اصلا خوب نیست.بدترین بد است.

وقتی گاه گاه بی مهری می بینی،جنون نوشتن تو را فرا می گیرد و قلم در دستت مثل مادیانی نجیب،شیهه می کشد و به پیش می تازد و دم اش را در باد هی تکان می دهد و به باسن می کوبد.

سور رئال نیست اگر بگویم این مادیان سوارم شده و من فریاد زنان جاده های آّبی کاغذ را پر از خاک می کنم...

حالا قرار است احساس خوشبختی کنم.اگرچه انسان زاییده ای از میان ادرار است.

سال ها طول کشید تا پرواز کردن را بیاموزم.برای کسی که پرنده نیست،حتی جاندار هم نیست،پرواز آرزویی محال بود.در راه که می آمدم هر کسی چنگی انداخت و تکه ای از مرا کند.خون ها از من رفت و روی زمین سبزینه ی اشعارم را رویاند.هر تکه ای که از من کنده می شد،مرا بیشتر به جوهر اصلی وجودم نزدیک می کرد.

من سفالینه ای خام بودم،و دست هایی که به خیال خودشان تکه تکه ام کردند،شکلم می دادند.کم کم پنجه هایم از خاک بیرون زد،بالهای گشوده ام،سینه ی ستبرم،منقار و چشمهای تیزم...

من باز ی  بزرگ و شکاری بودم که در میان قله های مه آلود و محو و رویایی به آدم ها نگاه می کنم،و باد  پرهای گردنم را بی تاب می کند.

چشمهای عقاب،اقیانوس منجمد مشرقی است که هر پگاه در آن،اسکیموها بچه نهنگی را شکار می کنند و و روی یخ های درخشان و بلورین،ضیافتی خونین بر پا می کنند.چشم های عقاب حرفهای زیادی برای گفتن دارند.

به قول دوستی(کبوتر با کبوتر باز تنهاست...)

خیلی وقت است که اینجا چیزی ننوشته ام.البته هنوز دوران شکوه باغ از خاطرم نرفته است.در این مدت تغییرات زیادی کرده ام.اما شعر هرگز مرا رها نکرده است.از خدا به شدت سپاسگزارم که مرا آفرید.نمی دانم اگر نوشتن نبود،تا به حال چند بار مرده بودم...

اولین مجموعه ی کاغذی ام منتشر شد.کتمان نمی کنم که در میان تمام اندوه ها   این موضوع بسیار خوشحالم می کند.

وقتی اقیانوست را در آغوش می گیری و تمام ماهی هایش...تک تک شعرهایش فرزندان تو اند.بیش از یکسال اشعارم در ارشاد از این دست به آن دست شد  تا این که بالاخره خورشید دلخوشی از دور نمایان شد وفرزندانم را  به گهواره سپردم.هرچند مثله...هرچند نارس...هرچند خراشیده...

بلد نیستم برای خودم تبلیغ کنم.از پول کتاب هم یک پاپاسی در جیب تار گرفته ام نمی رود.فقط در صورت فروش  کتاب به چاپ دوم می رسد که مزایایی برایم دارد.

در این مدت که نبودم  نقدهایی روی برخی مجموعه ها نوشته ام که برای نمونه دو نقد را برایتان می گذارم.



نقد روی مجموعه ی "کفش های سفید می پوشم"سروده ی خانم شیما شاهسواران احمدی.انتشارات فصل پنجم

https://www.facebook.com/kkeyvan.aabedi/posts/209651022522835?stream_ref=10


نقد روی مجموعه ی "کتیبه های جیبی" سروده ی احسان افشاری.انتشارات هنر رسانه اردیبهشت

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=241488619339075&set=a.133959256758679.29595.100004338162299&type=1&stream_ref=10


ضمن اینکه با من مصاحبه ای شده پیرامون  زندگی شخصی و شعری ...

http://www.sherane.com/2012-03-06-20-27-20/3431-2014-01-21-02-05-45.html



غزلی از کتاب  تقدیم به صفای دلتان...


 

دار خالی

 

 

همیشه عاشق بودن،امید آدم نیست

همیشه گل سقف آرزوی شبنم نیست

 

برای من که به دنیا مدام می‌خندم

هراسی از نزدیکی روز مرگم نیست

 

درون دنیایی که مسیح، فرزند ِ

بکارت بدن با حیای مریم نیست...

                                                                                             

من و تو پاک نبودیم و نیستیم، انگار...

معاشقه با گریه، نیازِ مبرم نیست

 

کسی که زاده‌ی یک سرزمین دلتنگی‌ست

به فکر عِرق وطن دوستی و پرچم نیست

 

برای مردی که آرزوی او مرگ است

کنار چوبه‌ی‌دار آشیانه‌ی امنی‌ست

 

طناب عشق تو پیچیده دور راه گلوم

کمر شکسته ولی باز،گردنم خم نیست

 

کنار چوبه‌ی دار آشیانه‌ی امنی‌ست

طناب حادثه پوسیده‌است،محکم نیست...

 

 

 

تمام شد،من و تو زنده مانده‌ایم،ولی

جنازه پشت جنازه در این زمین کم نیست

 

تمام قصّه در این شعر هم خلاصه نشد

و ماجرا  به همین سادگی که گفتم نیست...





به امید صلح و باران و آزادی...

کیوان عابدی









نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:55 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

دنیا سطحی وسیع است که اگر از بالا نگاهش کنی،شکل قطره ی آبیست .بسیار بسیار بی کران.دور تا دور انحنای پایینی آن سربازانی هستند،که با مسلسل های زنگ زده به سمت راءس ِ زمین شلیک میکنند.هر کدام از ما یک گلوله ایم که به طور کاملا اتفاقی،جایی به هم برخورد میکنیم و به زمین می افتیم.قر شده و سرد و ساکن در کنار هم...

اگر به هم نمیخوردیم،نمی افتادیم.تمام نمیشدیم.ما گلوله های سربی احمقانه ای هستیم که در راه  درس میخوانیم،سر کار میرویم،شعر مینویسیم،هنر مند میشویم و...اما تماما به یک سو پیش میرویم:عدم.ما محکومیم به سمتی برویم که سرنوشت شلیکمان کرده.و محکومیم به کسی برسیم که قبلا برایمان تعیین شده.و بعد از ذوق کیفمان کوک میشود که:آه من بسیار خاصم.بسیار خوشبختم.بسیار با آدم ها و گلوله های دور و برم فرق میکنم.

فشنگ ها میتوانند از هر جایی عبور کنند:از آسمان و سمت خورشید،از دریا و تن ِ کوسه های سر چکشی،از دل ِ صحرای سینا،از میان یک جمعیت در حال رقص،یا از عمق عمق چاه توالت.

گلوله ای که شلیک شده،مسیرش را خودش تعیین نمیکند.این مسیر به ما میگوید:زاده شو تا بمیری.شلیک شو تا بایستی.

لحظه ی شلیک،آن ِ تولد ماست.گلوله های به زمین افتاده مردگانند،فشنگهای در حال حرکت اما زندگانی هستند که تعدادشان خیلی کم است.فقط مسیر خودشان را میبینند و فشنگ های در حال حرکت دیگر را.ما در زمان حل شده ایم و اولین عشقمان،اولین برخوردمان با گلوله ی قسمتمان است.تماس های قبلی با فشنگهای قبلی،عشق نیست.عشق چیزیست که بکوبتمان به زمین و دیگر تا ابد آثارش در تن ِ مرده ی ما بماند.کنار ِ مردگان دیگر.کنار گلوله های دیگر.عشق اول که پا گرفت،تو مرده ای.و فکر میکنی زنده ای...


چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان


نه به دستی ظرفی را چرک میکنند


نه به حرفی دلی را آلوده


تنها به شمعی قانعند


واندکی سکوت...

(حسین پناهی)

/////

شمعها

آب میشدند و تو

به پیری ات نزدیکتر

چروکهای صورتت

موهای ریخته ی سرت

جشنی که تو را به نیستی

نزدیکتر میکند
نزدیک ، نزدیک ، نزدیک

انقدر که شعله های شمع

لبها را میسوزاند

(محمد علی حسن لو)

/////



از درخت به انسان،

از انسان به ماهی،


از ماهی به مرغ دریایی،

...


نمی دانم چند تناسخ دیگر

ما را دوباره به هم خواهد رساند!؟

(میلاد تهرانی)

---------------------------------------------

---------------------------------------------

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم


رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم


شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم


قطعا این غزل از حافظ یکی از شاهکار های غزل عاشقانه است.هنوز هم بعد از این همه سال وقتی که میخوانیش احساس میکنی معشوقه ی شاعر را میشناسی.این است که میگویند شاعر برای معشوقه ی همه شعر گفته...

کم کم  من هم دارم به این نتیجه میرسم که شعر نیز مانند فاشیست و آنارشیست یک پدیده ی مغزیست،نه روانی.و تنها با تیغ جراحی از بین میرود.دنیایی موهوم و تار که مخاطبان خیلی بیشتر از خود شاعر از آن لذت میبرند...

اکنون که اینها را برایتان مینویسم بسیار شرمنده ام که نتوانستم اطلاع رسانی بکنم.چون اینجا وعده کرده بودم که "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر"در نمایشگاه کتاب حضور داشته باشد.اما نشد.نگذاشتند که بشود.از مجموع سی و پنج کتاب شعر امسال انتشارات نصیرا،به پنج یا شش کتاب فعلا مجوز نداده اند،که یکی از آنها مجموعه ی من است.با تمام وجود شرمسار کسانی هستم که برای تهیه ی این مجموعه مراجعه کرده بودند.بعدتر ها قطعا از خجالتتان در می آیم...


//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

چند روز پیش که دلم برای عکس های قدیمی تنگ شده بود،رفتم سر کمد و آلبوم خاک گرفته را از میان اسباب و اثاثیه در آوردم.فوت قایمی کردم و خاکی بلند شد...

آه.عکس ها چقدر گرم و زنده اند.وقتی با انگشت های کارگری ات،دستی به صورت کودکی هایت میکشی...

فکر میکنم به اینکه چقدر  آلبوم و عکس و دوربین های آنالوگ را دوست دارم.حالا ولی،تمام عکس ها در کامپیوترند.با یک کلیک میرود عکس بعدی و هی عکس و هی عکس و ...

خودمانیما.این عکس ها هیچ کدام زنده نیستند.مثل ایمیل ها و نوشته ها و همین وبلاگ های مصنوعی و فیسبوک پوشالی و بی بو.قدیم ها که نامه می آمد کیف میکردیم.پست چی با موتورش می آمد و نامه ها را وارسی میکرد و یکی را لای درب خانه میگذاشت.نامه را که باز میکردی،بوی جوهر...بوی کاغذ که به مشامت میخورد...چه حس غریبی بود.من دوست دارم هنوز هم برای کسانی که دوستشان دارم نامه بنویسم...(جای نامه های نیما خالی نباشد)

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تمام حرف های شکننده ای که میزنیم،به بومرنگهایی می مانند که با سرعت های متفاوتی  در زمان رها می شوند.شک نکنید که روزی برمیگردند و سرمان را میشکنند...


امام صادق(ع):کسی که فردی را به خاطر گناهی سرزنش کند،نمیرد مگر آنکه به آن گناه دچار شود.

آلبر کامو:هیچ کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد.تنها  انسان بودن کافیست.



غزلی از مجموعه ی "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر":


باله بر تیغ

تو مثل ِ رقص ِمست و نفس گیر ِ باله ای،احساس ِ پاک ِمن کف ِبرّاق ِ سالن است
دلخور نباش،ما به هم انگار میرسیم،این ها همه محاسن ِ عصر ِ تمدّن است

اصرار ِ زنده بودنم از زور ِ مُردگیست،شبهای زندگیم پر از روزمرّگیست
مبهوت و بی بهانه دلم خوش به شعرهام،به عکس ِ تو،به برفک ِ این تلوزیون است

با باد میوزد نفَست در تمام شهر،در باد حال ِ روحیِمان فرق میکند
چشمان ِ من به خط ّ ِافق خیره میشود،چشمان ِ تو به فکر ِ تماشای بالن است

این روزها تمام جهانم عوض شدست،این روزهای پوچ،همین روزهای کوچ...
قوریّ ِسرد  آنطرف از داغ مرده و،دنیا پر از جنازه ی چاییِِ ِ لیپتون است

با من بساز،رفته ام از زندگی، درست...رقصیده ام ولی به همه  سازهای تو
شاید که ساز ِ چنگ زدی وقت رقص ِ من،که روی روح ِخط خطی ام جای ناخن است

سیگار در میان ِ دو انگشت ِ سرد ِ من،هی آه میکشد،نفسم حبس میشود
با من بخند،فاتحه ی مرگ را بخوان،دنیای عاشقی همه چیزش تفنّن است



به امید صلح و باران و آزادی

ک.ع

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 22:45 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

همیشه زمانی که میخواهم بنویسم٬مدادم را بر میدارم و به نقطه ای خیره میشوم.جایی در نزدیکی ِ خودم.زیستن در این ماءوا٬هنریست بس بزرگ و عجیب...

این جا به وقت تهران است.به وقت نا امیدی و فریب.به وقت خیال بافی رویاهای غریب.به وقت شاعری تبعید در وطن.به وقت زندان تن های تنها.فوق تصور است این تصاویر بسته.بی گناه ها و پاکدامن ها٬بی پدر و مادر میشوند و سوژه ی خنده میگردند."چقدر بخندم".این جا تهران است.شهر من.شهر دود.شهر کافه های متروک و بی سود.شهر عشق های دو روزه.شهر تهمت ها و رفتن ها و خندیدن ها...

تهران من.شهر هرزه شدن ها.تهران عزیز من.تهران حس ترس از پلیسها...

شهر لب و لوچه های آویزان جوان ها.شهر تفریح های مضحک و مسخره.دلگیری پی در پی آدم ها از تو.دلگیری پی در پی تو از آدم ها...شهر چهره های رسوا و بی معنی.شهر چشم های مذاب و جاذبه های بی جذبه...

شهر گه ِ عزیز و دوست داشتنی...

تهران بزرگ.تهران با آدم های خسته.آدم های دلبسته.آدم های شکسته.آدم های بیخودی خجسته...

شهر روشن فکر های همه چیز بلد.شهر آدم هایی که به پشتشان میگویند:دنبالم نیا٬پیف پیف بو میدی...

شهر شب شعر های میرزا قلم دان.شهر شاعر های همه چیز دان.شهر رانندگان شوماخر.شهر معلم های بوکسر.شهر سیاستمداران دلسوز.شهر اعتماد٬بهار٬آفتاب٬شرق٬مغرب...

شهر بزرگ ایران...

                 شهر پایتخت...

اینجا همه چیز به وقت تهران است.به وقت جهنم.به وقت خداحافظی...

این ها را گفتم.اما همه میدانند که اینجا برای نفس کشیدن هنوز هوا دارد.

خسته ام.اما به خاطر چند عدد "شما"با قدرت ادامه میدهم...

 

چند خبر:

دوست ندارم تعبیر به تبلیغ شود.چون معتقدم کیفیت اشعار یک کتاب باید مخاطب را جذب کند.عدّه ای از شما میدانید.کتاب شعر من٬مجموعه ی "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر"در نمایشگاه کتاب  پیش رو حضور خواهد داشت.این مجموعه توسط انتشارات نصیرا  به مسئولیت دوست و شاعر بسیار عزیز٬بابک اباذری به چاپ خواهد رسید.این مجموعه در حال حاضر در دست دوستان محترم ارشاد هست و منتظر مجوز.و شامل ۲۹ شعر متوسط و بلند خواهد بود.منعاقبا خبر های بعدی از طریق صفحه ی شخصی من در فیسبوک و نیز همینجا به اطلاعتان خواهد رسید.

 

مسئولیت بخش انتشار و تایید اشعار کلاسیک محفل ادبی چوک رو به عهده ی من گذاشتند که بسیار باعث خشنودی من است.از همه ی عزیزان کلاسیک سرا دعوت میکنم برای انتشار آثارشان٬آنها را در اختیارم قرار بدند.باشد که به یاری هم در اعتلای ادبیات سهمی داشته باشیم.

 

کماکان ابتدای هر ماه٬در محفل ادبی شعرانه مصاحبه های من منتشر میشود.حرف های خوبی زده شده.فاطمه اختصاری٬الهام میزبان٬امید صباغ نو٬محمد علی حسن لو٬مریم حقیقت٬احسان مهدیان٬لیلا مهر پویا و ...صحبتهای بسیار جالبی در مورد جایگاه شعر امروز کرده اند...

 

و تکه ای از یک غزل٬از مجموعه ی "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر"...

 

گریه هایت گلوله ای در قلب،هق هق ات حکم ِ قتل ِ این دل بود

رو سیاهم که روی گونه ی تو،ردّ ِ مشکیّ ِ اشک و ریمل بود

 

زخم ِ شلّیک های پی در پی...،هفت تیری درون ِ چشمانت...

گریه کن،گریه میکنم ،شاید عشق چیزی شبیه ِ دوئل بود

 

خوب بد زشت،زشت بد یا خوب...جابه جا شد تمام ِ قانون ها

"صحنه ی واقعی نبودنمان"پای هر فیلم،مُهر ِ باطل بود...

...

به امید صلح و باران و آزادی

ک.ع

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 19:0 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

انگشــت ِ تــو روی تنــم ویـــــراژ میداد

این شانه های خسته را ماساژ میداد

در انجماد ِ پوستی که یخ زد از عشق

آموزش ِ رســمـــی ِ پاتــینــاژ میـــــداد

 

باید همـــیشه گونه هایـــــت لیز باشد

تا لوبـــیای عشــق٬سحر آمیـــــز باشد

بایــد مواظــــب بود٬وقــتی که عزیــــزت

مانــند ِ ماهیــهای تنــد و تیـــــز باشـــد

 

مــاهــی ِ مــن تنــها میــان ِ آب ها بود

تنــها رفیــقـش تیــزی ِ قــلّاب ها بـــود

او رفـــت تـا بـاور کـنم افـسـانـه هـا را

راه ِ نجاتــم پشت ِ اســطرلاب هـا بود

 

او رفت تا هر روزِ من پاییز باشد

سهم ِ من از دنیا فقط یک چیز باشد

باید همیشه گونه هایم لیز باشد

چشمانم از بغض ِ کسی لبریز باشد

 

 

ماهی ِ من تنها میان ِ تور جا ماند

روی سرش تور ِ گل و گیپور جا ماند

ماهی که در چنگ ِ پلنگ ِ عشق ِ من بود

معشوقه ی ابری شد و بی نور جا ماند

ک.ع /شهریور ۹۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود

عذر خواهی میکنم که نتونستم طبق وعده بیام.از همه ی کسانی که میان و جویای حال میشن صمیمانه ممنونم.این وعده را بر میدارم.تا بعد تر ها شرمنده ی محبتتون نشم.اما قول میدم که هر بار آمدم خبر بدهم.

 

(۱)اندر باب نقد و انتقاد:

اصولا هنر برای همه جذاب است.حالا برای عده ای در حد تفریح باقی میماند٬برای عده ای در حاشیه است٬ و برای کسانی هم به مثابه ی کل محتوای زندگی میشود.یقینا کسانی در این راه موفقند که تمام ِ زندگیشان را وقف ِ هنرشان میکنند.

این روزهای جامعه ی ماروزهای گذار است.یعنی تازه داریم از این تونل وحشت در میاییم.تولّد مکتب های شعری جدید به خصوص در دهه ی هشتاد٬و ازدیاد نویسندگان مهر تاییدیست بر این ادعا.امّا چقدر ما با سواد پرورانده ایم؟اصلا چقدر شاعر ِ باسواد داریم که واقعا به فنون ِ شعر واقف باشند و بتونند خوب رو از ناخوب تمییز بدهند؟در کشوری که به راحتی میتوان از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرید...بازیگر ِ استار خواننده میشود...بازیگر سطح پایین خواننده میشود...خواننده بازیگر میشود...فوتبالیست بازیگر میشود...فوتبالیست خواننده میشود...بازیگر عکّاس میشود...نقاش میشود...بنّا میشود...نانوا میشود...

 

نمیدانم چرا عوام ِ ما دیگر زیادی عوامند.و در این دار مکافات  شعر که دیگر هیچ.شاعران چون اغلب از قشر فقیر ِ جامعه اند٬دستشان به جایی هم بند نیست.نمیتوانند بگویند که آقا جان٬نقد ِ شعر دنیایی دارد برای خود.چند مبحث و واحد در رشته ی ادبیات به بحث ِ نقد ِ ادبی اختصاص دارد؟حالا شیوه های فرمالیستیک و فیزیولوژیکال و استراکچرلیست و تکوینی و شیوایی شناختی و نمایی و سبک شناختی و ما بقی را کاری نداریم.آیا کسانی که به نقد ِ شعر در همین اینترنت میپردازند٬در ذهن ِ خود شعر را میشناسند؟به زعم ِ من نا آگاهی از شعر٬زهریست که پخش شده در پیکره ی دنیای شعری ِ ما.دنیای نقّادی جداست از دنیای شاعرانگی.یک شاعر ِ خوب ٬حتما یک نقاد خوب نیست.امیدوارم هر روز که میگذرد کمتر شاهد این جور جمله ها باشیم که :دعوتید به نقدشعر...

بارها دیده ام که اینها را به کسانی میگویند که  نه تنها شاعر نیستند...در کار ِ شعر هم نیستند.این حرف ها (و نه نقد ها )ی احساسی در مورد شعر٬چه تعریف و چه تحقیر٬شاعران مستعد را به عقب میراند.و یادتان باشد که بزرگترین منتقد یک شعر٬شاعرش است.

 

 

 (۲)

وقتی که در خیابان قدم میزنید٬خیلی غیر منتظره نیست که از کسی کاری ببینید که خیلی با روحیه تان سازگاری نداشته باشد.اصلا دیدن ِ کارهای غیر منتظره از آدمها٬خیلی غیر منتظره نیست.اما اگر از طیف خاصی این رفتار ها را ببینید٬دیگر باید تعجب کرد.این اواخر نامه نگاری هایی شد از محترمان شعر٬که به مناقشه انجامید.نامه ی یغما گلرویی به مهدی موسوی را میگویم.و البته جوابیه ها و نامه نگاری های بعدش را.

اصلا نمیخواهم وارد این مبحث بشوم که آیا مثلا فلان مکتب شعری پشتوانه ی عقلانی دارد یا خیر.یا مثلا اون یکی شاخه مسیر درستی را در پیش گرفته یا نگرفته...آیا اشکال تراشان با ادبیات مشکل دارند؟یا با اشخاص؟تاریخ کم درس داده به ما در این رابطه؟مگر نه این است که پل الوار و آراگون سور رئال و تسارای داداییست بعد از  جدا شدن مسیر های ذهنیشان مدام اشکال تراشی کردند از هم؟حال این که همه شان در شاخه ی خود از بهترین ها شدند؟ما چه چیز را میخواهیم به هم اثبات کنیم؟این که من از تو بهترم؟یا من از تو بیشتر میفهمم؟

وقتی در شعر بزرگ میشوی و رشد میکنی٬خواه ناخواه الگوی عده ای میشوی...

قطعا خیلی از افراد با روند فکری مهدی موسوی و رضا یزدانی و خیلی های دیگر مشکل دارند.اما این چه نحوه ی اعتراض است؟این نامه نگاری ها و جوابیه ها چیست؟نمی دانم واقعا چه بگویم

از این قشر توقع نمیرود به خدا.نامه نگاری و این نحوه ی اعتراض چیزی جز لطمه های مکرر بر پیکره ی شعر امروز در پی نخواهد داشت.زمان هم بی رحم ترین و البته منصف ترین قاضیست.و باز البته به قول امیل زولا:همیشه کسانی که تعریف و تمجید کمتری شنیده اند موفق ترند...

به امید روزی که سیاه و سپید بتوانند در کنار هم بنشینند و...غیبت آبی را نکنند...

 

 

(۳)

ما یک دوست خیلی باحال داریم که خیلی هم دوسش داریم.محمد علی حسن لو    ی نازنین...

لینک خرید کتاب دومش (گنجشکی با حنجره ی زخمی) باز شد

کتاب رو از دست ندهید

 

 

(۴)

گپ و گفتی انجام داده ام با فاطمه اختصاری خوب...

این مصاحبه ی چالش بر انگیز را میتوانید در این جا بخوانید

 

مصاحبه را در اینجا بخوانید

 

 (۵)شعرهایی از من در چوک بود

در اینجا بخوانید

 

 

(۶)

در میان ِ ساز ها٬ویولون ساز ِ مورد علاقه ی من است.صدای ویولون عجیب روحم را مینوازد.خصوصا وقتی کوک سنتی میشود.بارها با صدای ساز پرویز یاحقی به خواب رفته ام.یکی دو سال پیش مستندی در مورد پرویز یاحقی به دستم رسید که ساخته ی بهمن فرمان آرا بود.یا حقی به شدت گوشه گیر و تنها بود.و این تنهایی را قدر میدانست.روز تولدش برای خود کیک گرفته بود.جشنی بر پا کرده بود.حالا این روز ها من یاد آن فیلم افتاده ام.اول مهر ماه روز تولدم بود.بیست و خورده ای سال پیش در خیابان دربند به دنیا آمدم.مادرم میگوید اسم دکتری که مرا به دنیا آورد٬پروانه ی احمدی بوده.میگوید قبل ازینکه بچه ای را به دنیا بیاورد وضو میگرفته و دو رکعت نماز میخوانده.حالا اینها مهم نیست.نه اینها نه اینکه به قول اوشو همه ی ما زاده ی لحظه ی انزالیم.لحظه ای که نفس و زمان بی معنی میشود.این که این همبستری ها میخواهد به کجا ختم میشود هم مهم نیست.حالا به دنیا آمده ام.بزرگ شدم و اینجا ایستاده ام.با کوله باری از تجربه های اندوخته و خامی های هنوز...

تولدم مبارک

.................................................

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 22:2 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

پروانه ی پاک ِ عشق را پیله گرفت

روءیاها را زمانه با حیـــله گـــــرفت

رفــت از دنیا قداســت و جایـش را

رقص ِ زن ِ نیمه لخت با میله گرفت

ک.ع

 

"قضاوت و پیشداوری در مورد آدم ها، مشخص نمیکند که آنها کیستند! بلکه مشخص میکند شما کیستید"

وقتی که پاچه ی شلوار ِ جینت را تا زانو بالا میزنی که پاهایت را کمی در آب فرو کنی٬چشمهایت بسته میشود.بعد باز که میشود  میبینی تا گردن در آب فرو رفته ای و مردم در ساحل  نقطه شده اند.اینجاست که تو حس میکنی که تنها ترین آدم دنیایی.ببین مرد میخواهد ها.مرد میخواهد که بگوید تنها ترین آدم دنیا...

وقتی که فارغ از تمام ِ اشتباهها و تهمت ها و ویرانی ها٬خوشحال میشوی از خوشحالی ِ آدمهای گذشته و حال و آینده ی زندگیت.

انگار خیلی ها منتظرند...

بر روی ویرانه ها و تیر های شکسته ی چوبی و پنجره های از جا در آمده راه میروم.و فکر میکنم به این که چقدر تمام ِ آدمها فرق میکنند با من.وقتی که تمام کسانی که از کنارت رد میشوند بوی سنگدلی میدهند...از همه میترسم.از تمام گوشتهایی که اسمشان آدم است میترسم.وقتی از دور کسی را میبینم٬پشت برگها قایم میشوم و جیک نمیزنم تا بیاید و رد شود.اگر هم مرا ببیند آنقدر جیک میزنم که فکر کند گنجشکم.دیگر چه دارم که بگویم؟آها...این که شعر نمیگذارم این بار فقط برای این است که به علت پاره ای از مشکلات٬پاره پاره شده ام.

یادم میاید پیرزنی را که صورت پر چین و چروکش تقویم تاریخ بود و همیشه چارقدی سفید بر سر داشت و پیراهن های یکسره ی پر نقش و نگار میپوشید.بچه که بودم الکی خودم را زدم به گوش درد که پیرزن٬دود ِ سیگارش را در گوشهایم فوت کند که مثلا اگر جک و جانوری رفته بود٬در بیاید.پیرزن سیگار بی فیلتر هما میکشید و پستان های سفت ِ بزرگی داشت.پیرزن مرد.در سال ۷۶.حالا من سالهاست که پیرزن را ندیده ام.اما اثر انگشتانش در کف دستهایم جا مانده است...

راستی.تا یادم نرفته بگویم که انجمن ادبی شعرانه   به صورت مجازی چند ماهیست که فعالیتش را آغاز کرده است.با مدیریت دوست خوبم فرشید ابراهیمیان.مکانی  وزین  با تعداد بازدید بسیار بالا٬گرافیک خوب و سطح شعری قابل قبول و وسواس گرایانه.از همین جا از تمام شعرای جوان که احساس میکنند میتوانند در زمینه ی شعر فعالیت حرفه ای بکنند دعوت به همکاری میکنم.ضمن این که من نیز افتخار این رو دارم که جزء هیئت تحریریه ی این  نشریه باشم.مضاف براینکه مصاحبه ای از من نیز در این سایت هست.

 

sherane.com

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 22:48 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

اگر روزی دیدید که همچین یهویی تمام تصوراتتان نسبت به چیزی تغییر کرد ٬تعجب نکنید.این رسم دنیاست.رسم آدماست.

این روزها دارم به خوشبختی میرسم.اصلا من به دنیا آمدم که خوشبخت باشم.اصلا همین الان خوشبختی نشسته کنارم و دارد سیگارم را برایم روشن میکند.خوشبختی نشسته کنارم و برایم آب پرتقال میریزد.خوشبختی کنارم نشسته و دارد روزه اش را افطار میکند.اصلا همیشه خوشبختی در خانه ی ما بوده و من قدرش را نمیدانستم.

آه

 

 دیدنی ها کم نیست

من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز

جای میلاد ِ اقاقی ها را پرسیدیم

 

 

این روزها دنیا هیچ کاری جز خوشبخت کردن من ندارد.

به قول امیلی برونته:ابرها هیچ کاری جز سرگرم کردن ما ندارند.

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تو را از لای در دیدم که از بین شبکه شبکه های در هم تنیده ی نرده ها پیدا شدی و گفتی:حمید سمندریان رفت...

در سوگش شعر میگوییم و داغداریم که پدری را از دست داده ایم.

فرقی نمیکند که پدر تئاتر باشد یا شعر.او پدر هنر بود.پدر همه ی ما

روحش جاری...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کامران قائم مقامی عزیزم هم به روز است

در اینجا بخوانیدش

http://www.corona-losses.blogfa.com

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

و اما شعر:

 

 

زن بودن یعنی

چیزی در بالا اضافه باشد

مرد بودن یعنی

چیزی در پایین اضافه باشد

آدم بودن اما

چیزی اضافه ندارد

در اینجا که مغزم

انگشت اشاره ام را نشان میدهد

انگار مادرِ همه ی ما یکیست

یک روز

جای تفهای سرخ ِیک فاحشه در پاتایا

روی سیگاری ماند

که هنوز بین عاجهای کفشم است

یک روز

پدری در تگزاس

برای مرگ پسرش در بغداد

زار میزد

حالا

باد می آید و آن تف ها و اشک ها

روی صورت من میبارد

طبق قانون آفتاب و ابر و باران

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 23:30 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

درود.پانزدهم است دیگر.قرار است بنویسیم به عادت معهود.تشکری ویژه از تمام عزیزانی که لطف میکنند و نظر میگذارند.و عذر خواهی ویژه تر از دوستانی که کمی دیر به پیامهایشان پاسخ داده ام.خودتان میدانید که این روزها٬چقدر زندگی  زمان ِ انسان را محدود میکند...

 

گل ِمحمّدی:در سال ۲۰۱۱ فیلمی ساخته شد به نام شرایط

(circumstance)

فیلم صرفا به دلیل تابو شکنی و ایده ی نو پردازانه اش٬در کانون توجهات قرار گرفت.داستان در مورد دو دختر نوجوان همکلاسیست که در تهران زندگی میکنند و تمایلات همجنس گرایانه دارند.فیلم محدودیتهایی را به بیننده "تحمیل"میکند که کاملا تصنعی و دور از واقعیت است.کارگردانِ شرایط ــمریم کشاورزــ در مصاحبه هایی که انجام داده است ٬اظهار داشته که سعی کرده است به فضای واقعی جامعه ی ایرانی نزدیک شود.او در جشنواره ی ساندنس٬جایزه ی برگزیده ی تماشاگران و در جشنواره ی رم ٬جایزه ی استعداد نو ظهور را به خاطر فیلم شرایط دریافت کرد.در حالی که به نظر می آید لوکیشن های غرض آمیز و تار و فضای تحمیلی و فیلمنامه ی بسیار بسیار ضعیف از یک سو و بازی ناشیانه و عدم آشنایی با روحیات مخاطب ایرانی از طرف عوامل فیلم از سوی دیگر٬اثر را به فیلمی خام و غیر قابل بحث تبدیل کرده است.فیلم برداری شرایط در بیروت است و  کارگردان سعی کرده با استفاده از لنز بلند و تکنیکهای تصویری٬خیابان های خلوت بیروت را به مکانی شبیه خیابانهای زنده و پر تردد تهران تبدیل کند.استفاده از الفاظ رکیک و ادغام ارزش های سنتی مذهبی ِ مردم یک سرزمین با تصاویر اروتیک و ضد ارزش ٬درکی را به بیننده القا میکند که کاملا گنگ و مبهم است.در مجموع فیلمی سیاه نما و اغراق آمیز ساخته شد که کاملا مبتنی بر مفاهیمی نا درست و غیر واقعیست.ای کاش این موضوع بکر با پردازش و وسواس بیشتر٬توسط کسی ساخته میشد که به شهادت ِ مفهوم نمی انجامید.

 

ژ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گل ارکیده:خوب است که همه ی ما عادت کنیم و یاد بگیریم که گهگاهی٬فارغ از تمام ِ آشوب ها و دغدغه ها  و روزمرگی هامان٬سری بزنیم به انسانهایی که بی اختیار دچار نقصانی در اندام یا مغزشان هستند.در آسایشگاهها٬دنیاییست که جداست از بازیهایی که ما آدم بزرگها٬هر روز آنها را تکرار میکنیم.وقتی با یک شاخه گل یا یک کتاب ارزان یا یک بند شعر  و یا حتی با یک لبخند صمیمانه ی کوچک میتوان دل انسانی را به دست آورد...             .

 

باور کنید که هیچ چیز را زیبا تر و پاک تر از خنده های معصومانه ی آنان نه دیده ام و نه خواهم دید.و بدا به حال پدر و مادری که فرزند معلولشان را رها میکنند در کوچه ها و خیابانهای پر از بدی...آه که چه دونند آنها.و باز به همان لبخند ها سوگند٬که من به عنوان کوچکترین عضو خانواده ی شعر٬شاعرانگی را در نگاهِ پیرزنی عروسک فروش دیده ام که در شهر  دور ِ ایذه٬عروسکهای نخ نمایی میسازد و میفروشد که اگر خوب بنگری ٬میتوان به خدایی که در لابه لای  نخهای آنهاست٬سجده کرد.پیرزنی که ۳ فرزند معلول دارد و برای این که آنان سیر باشد کنار ِ کوچه های تکراری ٬به عابران تکراری٬عروسکهای تکراری میفروشد...امّا اندوهش هیچگاه تکراری نمیشود.هیچگاه.هیچ...گ...آه از این دنیا...آه

فیلم مستند این شیرزن راببینید.ساخته ی فیلم ساز خوب:هوشنگ چهارتنگه

 

 

گل لاله :وسط ِ گرمای تابستان٬وقتی که دیگر داغی ِ هوا رمقتان را گرفته٬آبدوغ خیار بخورید با یخ و مخلفات.اگر دنیایتان عوض نشد گناهش گردن من

 گل شبدر ِ "سپید ":

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جوانتر که بودم

همه میگفتند

چقدر آقا شده

سنگین شده

حالا

همه میگویند

خیلی وقت است که پیر شده ام

خیلی وقتها

که در پیاده روها راه میروی

فکر میکنی که سایه ی درختان را له کرده ای

پشت ِ سرت

سایه ی خیانتکار تو

با سایه ی تمام برگها٬جفت گیری کرده است

در آن سمت خیابان

ونگ ونگ ِ نوزادی

از پنجره ی یک درمانگاه نسبتا کوچک

یا کریم ها را میترساند

نوزادی که سر ِ خود

بند ِ نافش را به تیر های چراغ برق وصل کرده بود

نوزادهای دختر٬همیشه باکره نیستند

روزی که پرده های گوشم را

به پنجره ی اتاق ِ نسبتا بزرگم آویزان کردم

دیوار٬دیگر موش نداشت

 

همه میگویند خیلی وقت است که پیر شده ام

و گوشم آنقدر حرف ِ نشنیده دارد

که سنگین شده

 

ک.ع.تیر نود و یک

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 11:34 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

 

۱ــاز ساموئل بکت بیشتر بخوانید.شاعر و نویسنده ای دور اندیش و چیره دست ٬که با قلم توانایش ارزش ها و ضد ارزش های انسانی را با نگاهی گهگاه طنز آلود و طعنه آمیز به تصویر میکشد.ساموئل بکت را میتوان فردی تنها و منزوی دانست که کمینه گرایی و شخصیت پردازی های جزئی ٬از مهمترین شاخصه های اثرات اوست.او نگاهی عمیقا بد بینانه به جهان و عوامل درونش داشت و خواسته های آرمانیش هنوز مخاطبان را با خود همراه میکند.او را از پیروان "جیمز جویس" میدانند.این ارادت و نزدیکی تا جایی ادامه پیدا کرد که بعد از مرگِ دختر جیمز٬ ساموئل به تن مرده اش ابراز عشق کرد.دوری از رفاقت به خصوص با زنان و مشروب خوردن زیاد از نکات بارز شخصیتی اوست. ساموئل بکت متولد سال 1906 میلادی در ایرلند است. مدتی بعد به پاریس رفت و هنرش را تحت تاثیر اسطوره های فرانسه پی گرفت.از آثار مهم او میتوان به "الوتریا" "بازی نهایی" "روزهای خوش" و مهمترین اثرش یعنی نمایش نامه ی "در انتظار گودو" اشاره کرد.در انتظار گودو داستان دو شخصیت است که هر روز زیر سایه ی درختی مینشینند و منتظر کسی هستند که هیچگاه او را ندیده اند.همان گودو...داستان عمیقا در قلب و ذهن خواننده و بیننده رسوخ کرده و او را متحول میسازد.با تغییرات اندکی که بین پرده های نمایش است ٬تحولاتی ماهیتی در معنای نوشتاری و گفتاری به وجود میاید که بار فلسفی آن را قابل درک میکند.دوری از فرافکنی و اغراق های پاپیولیستی کارهای بکت را برای همیشه جاودانه کرده است.او در سال 1969 جایزه ی نوبل ادبیات را گرفت و سر انجام در سال 1989 بدرود حیات گفت.مضامینی که من به شخصه از ایشون خوندم شدیدا در شخصیت و زندگیم موثر واقع شد.پیشنهاد میکنم اگر تا به حال از ایشون نخوندید تجربه ای جدید و مفید داشته باشید

۲ــ وقتی که از تمام خدایان تاریخ دلگیر میشوم.وقتی استیصالم به اوج میرسد و دستم به هیچ جا بند نیست.وقتی که هیچ موجودیت و ماهیتی ارضایم نمیکند...پناه میبرم به خدای شعر...وقتی هنوز شعر می آید٬احساس خوشبختی و امید میکنم.از خدا ممنونم که ما را آفرید در جهانی که در آن شعر جاریست

۳ــ این روزها بغض میکنم و سردم میشود ازین هوا...این روزها از میان آهن ها و ماشین ها و بوق ها و دود های این تهران "خط خطی"٬ گلی محمدی میچینم...این روزها در میان انبوه آدم ها باز٬ هم قبیله هایی پیدا میشود...این روز ها با انگشت ٬غبار سربیِ روی برگها را بر میدارم...این روزها زنی با چادری مشکی تمام مرثیه ها و مورها را برایم بلند بلند میخواند...این روزها "بوریدان پهلوان برج نل" را دوباره میخوانم...این روزها کازابلانکا میبینم و سرم درد میگیرد و باز میبینم و باز سرم درد میگیرد و باز میبینم که سرم درد میگیرد اما باز میبینم و ...این روزها"تنها در درگاه شعر می ایستم و به عبور عابرانی که زیر باران راه میروند نگاه میکنم.عابرانی که در دستهایشان نانِ گرم است و در چشمهاشان یک جهان نکبت...

۴ــ یک لشکر گوسفند که رهبر آنان یک شیر است پیروز است بر یک لشکر شیر که رهبر آنان یک گوسفند است

۵ــ عجب حس بدیست این که با دو خانم چادری و مومنه ی بسیار چاق در صندلی عقب یک تاکسی مسافتی طولانی رو طی کنی و اونام خودشونو مدام بکشن اونطرف...

۶ــ در بابِ معرفت همه گفتند ونوشتند...ما نیز...انسانی که فقط یک جو معرفت توی وجودش باشد٬ باید تندیسش رو ساخت و گذاشت در ورودی قلب تمام انسانها.دیگر به من یکی ثابت شده که شیخ اشراق در نظریه اش پیرامون ذاتِ پاک همه ی انسانها در هنگام تولد اشتباه کرده اند(جسارتا).ای کاش آدم ها وقتی که دشمن٬ هم میشوند معرفت را از یاد نبرند.دوست که هیچ...اگر دشمن با معرفت هم داشتید دو دستی بچسبید بهش.

۷ــ همانطور که در توضیحات وبلاگ نیز گفته شد...از این به بعد این خانه در پانزدهم و آخر هر ماه به روز میشود.با عث افتخار منید.سپاس از شما

 

و اما غزل:

 

رد شدم امروز از آن کوچه باز٬...روی لبم لرزشِ تشویش بود

جای قدم ها و قسم هات در...کوچه و پس کوچه ی تجریش بود

 

زیر هجوم تن هر عابری٬باز رسیدم به همان ویترین

آنطرف ِ شیشه ولی شور و حال٬...در دل ِ هر مهره کمابیش بود

 

صفحه ی شطرنجِ سیاه و سپید٬صفحه ی پایانی این دفتر است

زخم من از بازی خوب تو نیست...مهره ی مارت٬روشش نیش بود

 

میشوم انگار پر از گریه باز...مثل جزیره شده چشمان من

بس که فقط مات همآغوشیِ باختن و بردن ِ هر کیش بود

 

شاه ِ غزل٬اسب ِ سپیدش که مرد٬...غصه تمام ِ رخ او را گرفت

باد زمستانی و سرمای برف...عازمِ موهای طلاییش بود

 

باز٬سر ِ باز ِ تو را دیدم و...بازی ِ سرباز ِ  تو را دیدم و

آه ...خدا هم فقط آن روزها...فکر ِ  فرار از قفسِ خویش بود

 

رد شدم امروز از آن کوچه باز٬سینه ی من خالی از عشق و امید

گرگ ِ  قشنگی که دلم را درید٬روی تنش پوست ِ  یک میش بود

 

به امید صلح و باران و آزادی.

ک.ع

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 22:2 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

وقتی اوضاع روبه راه است و تمام کلمه های دنیا هم قافیه اند٬تمام شاعر ها خوش خوشانشان میشود دیگر.اما من نه.وقتی به فکر ِ  روزهای از دست رفته ات هستی ٬آنجاست که تمام شاعرانگیهای دوست داشتنیت هم پر از بغض میشود...

(پرسه ی الف):این که در مراسم ِ شهر شعر ٬شعر بخوانی یا نخوانی٬نشسته باشی یا ایستاده٬کف بزنی یا کار دیگر بکنی...اینها مهم نیست.مهم این است که لحظه ای در آغوش استاد بیدل باشی  یا با احمد البرز و محمد رضا لطفی و...گپ بزنی و خاطره های یک روز در ذهنت ثبت شود...

 

(پرسه ی جیم):جای خون ِ تمام سربازانی که از ابتدایی ترین لحظات تاریخ این مرز و بوم٬جانشان را فدا کرده اند٬در کوچه ها و خیابان های اینجا پیداست... 

 

 

(پرسه ی دال):رضوان ابوترابی مهربان با"میدانم پنجره ها مقصرند"میهمان قلبهای ماست.حس زیبای معنوی آن را میتوان مثل یک قاشق شهد و عسل نوشید و لذت برد.و صد البته به همان اندازه زیبا بود حرفهای بررسی و نقدی که رسول یونان ِ دوست داشتنی از این سروده ها گفت و من را به شخصه پر از دُر کرد.

 

رسول یونان دوست داشتنی.من.رضوان ابوترابی مهربان

 

 

(پرسه ی لام):شعری از دوست خوبم مهدی آخرتی بخوانید:

http://residehayenachide.blogfa.com/

 

 

 

(پرسه ی یا):یک غزل و یک شعر سپید:

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گره نخور به تنم...گشت و بوق... بیکاری؟

بـــرو کــــمی آنـــور٬ تا زمان ِ بیـــداری

 

تو خواب دیده ای از من گرفته ای جان را

برس به زندگیت...حال و حوصله داری؟

 

تمام ِ ثانیه ها بعد ِ رفتنت پوسید

تمام ِ ثانیه ها بعد ِ رفتنت...آری

 

ندید چشم ِ تو آن چشمهای خیسم را

برای من حالا دستمال می آری؟

 

شقیقه ام تیری میکشد عجیب و غریب

عجب غریبی ِ تلخیست این که :"بیماری

 

تنت ولی انگار از زمان عقب ماندست

درون ِ فکرت هم از صداش بیزاری"

 

زدی خودت را به سمت ِ بی خیالی و باز

کمی که تنهایی...مثل ِ ابر میباری

 

چه سرنوشت ِ سیاهیست٬قصه ی مردن

تمام ِ وقتی که از امید٬سرشاری

 

دلم که سرد نخواهد شد از عواقب ِ عشق

دل ِ خوشم را سرگرم کرده "آتاری"

 

ببین که مانده لبت٬لای خاکهای دلم

بکار میوه ی خود را...چرا نمیکاری؟

 

 

ک.ع   خرداد نود و یک

---------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------

 

تمام ِ آینه ها را سمت ِ آسمان گرفته بودند

  نور ِ ماه ٬چشمان ِ خدا را میزد

روز تولّدِ آفتاب پرستها

شمعها را فوت کردند و

زمین تاریک شد

دوازده دقیقه مانده بود به حلول ِ ماه

آینه هایی که به ماه آویزان کرده بودیم

             به ما گفتند:

که اینجا در غرب ِ تهران

در ضلع ِ شرقی ِ میدان ِ نور

  کنار  ِ لوستر فروشی ِ مهتاب

 خورشید در جوی های بدبو

 پی ِ رگه های نور میگردد

ماه ِ قبلش امّا

در شرق

در خیابان ِ خورشید

زیر ِ غروب ِ آفتاب

 پیرمردی تمام   "عمرش"را در جوی تف کرده بود

 

یادم می آید

تولّد ِ یازده سالگیم که بود

گوشه ی عکس ِ یادبودی که در خیابان ِ خورشید گرفته بودیم

 کودکی داشت تف میکرد و

ماه در آینه ها پیدا بود

در جشن ِ آفتاب پرستها امّا

 همیشه قورباغه ای نشسته بود

که ابو عطا میخواند

آن روز

      از زمین به آسمان میبارید و

 خورشید از ماه نور میگرفت

حالا

وقتی به عکس نگاه میکنم

 تمام  ِ صداها را میشنوم

 و خورشید در آینه با من حرف میزند

هلال ِ ماه را ببین...

 

ک.ع خرداد نود و یک

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 17:11 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

و امروز چقدر مرگ را به خودم نزديک ديدم،و چقدر دچار همون حس غريبي شدم،که خيلي خيلي کم به سراغم مياد،اما وقتي مياد ازبيخ و بن زيرو روم ميکنه.شعيب عزيزم،دلم براي تو سوخت.تو نه هموطن من بودي،شايد نه همفکر من.اما تو من را ميشناختي و من هم تو را.ما تضاد فکري زيادي باهم داشتيم.اما وقتي امروز بعد از ديدنم مردي،چقدر مرگ را به خودم نزديک ديدم،و دچار همون حس غريبي شدم،که خيلي خيلي کم به سراغم مياد،اما وقتي مياد از بيخ و بن زيرو روم ميکنه...من ياد اسباب بازيها ميافتم،و ياد دو نفر،و ياد تو و دندانهات و حرفهات...و کم کم صدايت نيز فراموشم ميشود.دقيقا مثل صداى پدرم...خيلي چيزهاي ديگر هست که ميتوان گفت،که نميتوان گفت...چطور به همسرت گفتند؟آه خدا...
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:30 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

Design By : Night Melody