X
تبلیغات
خوشبختی در سطح آ

خوشبختی در سطح آ

همیشه زمانی که میخواهم بنویسم٬مدادم را بر میدارم و به نقطه ای خیره میشوم.جایی در نزدیکی ِ خودم.زیستن در این ماءوا٬هنریست بس بزرگ و عجیب...

این جا به وقت تهران است.به وقت نا امیدی و فریب.به وقت خیال بافی رویاهای غریب.به وقت شاعری تبعید در وطن.به وقت زندان تن های تنها.فوق تصور است این تصاویر بسته.بی گناه ها و پاکدامن ها٬بی پدر و مادر میشوند و سوژه ی خنده میگردند."چقدر بخندم".این جا تهران است.شهر من.شهر دود.شهر کافه های متروک و بی سود.شهر عشق های دو روزه.شهر تهمت ها و رفتن ها و خندیدن ها...

تهران من.شهر هرزه شدن ها.تهران عزیز من.تهران حس ترس از پلیسها...

شهر لب و لوچه های آویزان جوان ها.شهر تفریح های مضحک و مسخره.دلگیری پی در پی آدم ها از تو.دلگیری پی در پی تو از آدم ها...شهر چهره های رسوا و بی معنی.شهر چشم های مذاب و جاذبه های بی جذبه...

شهر گه ِ عزیز و دوست داشتنی...

تهران بزرگ.تهران با آدم های خسته.آدم های دلبسته.آدم های شکسته.آدم های بیخودی خجسته...

شهر روشن فکر های همه چیز بلد.شهر آدم هایی که به پشتشان میگویند:دنبالم نیا٬پیف پیف بو میدی...

شهر شب شعر های میرزا قلم دان.شهر شاعر های همه چیز دان.شهر رانندگان شوماخر.شهر معلم های بوکسر.شهر سیاستمداران دلسوز.شهر اعتماد٬بهار٬آفتاب٬شرق٬مغرب...

شهر بزرگ ایران...

                 شهر پایتخت...

اینجا همه چیز به وقت تهران است.به وقت جهنم.به وقت خداحافظی...

این ها را گفتم.اما همه میدانند که اینجا برای نفس کشیدن هنوز هوا دارد.

خسته ام.اما به خاطر چند عدد "شما"با قدرت ادامه میدهم...

 

چند خبر:

دوست ندارم تعبیر به تبلیغ شود.چون معتقدم کیفیت اشعار یک کتاب باید مخاطب را جذب کند.عدّه ای از شما میدانید.کتاب شعر من٬مجموعه ی "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر"در نمایشگاه کتاب  پیش رو حضور خواهد داشت.این مجموعه توسط انتشارات نصیرا  به مسئولیت دوست و شاعر بسیار عزیز٬بابک اباذری به چاپ خواهد رسید.این مجموعه در حال حاضر در دست دوستان محترم ارشاد هست و منتظر مجوز.و شامل ۲۹ شعر متوسط و بلند خواهد بود.منعاقبا خبر های بعدی از طریق صفحه ی شخصی من در فیسبوک و نیز همینجا به اطلاعتان خواهد رسید.

 

مسئولیت بخش انتشار و تایید اشعار کلاسیک محفل ادبی چوک رو به عهده ی من گذاشتند که بسیار باعث خشنودی من است.از همه ی عزیزان کلاسیک سرا دعوت میکنم برای انتشار آثارشان٬آنها را در اختیارم قرار بدند.باشد که به یاری هم در اعتلای ادبیات سهمی داشته باشیم.

 

کماکان ابتدای هر ماه٬در محفل ادبی شعرانه مصاحبه های من منتشر میشود.حرف های خوبی زده شده.فاطمه اختصاری٬الهام میزبان٬امید صباغ نو٬محمد علی حسن لو٬مریم حقیقت٬احسان مهدیان٬لیلا مهر پویا و ...صحبتهای بسیار جالبی در مورد جایگاه شعر امروز کرده اند...

 

و تکه ای از یک غزل٬از مجموعه ی "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر"...

 

گریه هایت گلوله ای در قلب،هق هق ات حکم ِ قتل ِ این دل بود

رو سیاهم که روی گونه ی تو،ردّ ِ مشکیّ ِ اشک و ریمل بود

 

زخم ِ شلّیک های پی در پی...،هفت تیری درون ِ چشمانت...

گریه کن،گریه میکنم ،شاید عشق چیزی شبیه ِ دوئل بود

 

خوب بد زشت،زشت بد یا خوب...جابه جا شد تمام ِ قانون ها

"صحنه ی واقعی نبودنمان"پای هر فیلم،مُهر ِ باطل بود...

...

به امید صلح و باران و آزادی

ک.ع

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 19:0 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

انگشــت ِ تــو روی تنــم ویـــــراژ میداد

این شانه های خسته را ماساژ میداد

در انجماد ِ پوستی که یخ زد از عشق

آموزش ِ رســمـــی ِ پاتــینــاژ میـــــداد

 

باید همـــیشه گونه هایـــــت لیز باشد

تا لوبـــیای عشــق٬سحر آمیـــــز باشد

بایــد مواظــــب بود٬وقــتی که عزیــــزت

مانــند ِ ماهیــهای تنــد و تیـــــز باشـــد

 

مــاهــی ِ مــن تنــها میــان ِ آب ها بود

تنــها رفیــقـش تیــزی ِ قــلّاب ها بـــود

او رفـــت تـا بـاور کـنم افـسـانـه هـا را

راه ِ نجاتــم پشت ِ اســطرلاب هـا بود

 

او رفت تا هر روزِ من پاییز باشد

سهم ِ من از دنیا فقط یک چیز باشد

باید همیشه گونه هایم لیز باشد

چشمانم از بغض ِ کسی لبریز باشد

 

 

ماهی ِ من تنها میان ِ تور جا ماند

روی سرش تور ِ گل و گیپور جا ماند

ماهی که در چنگ ِ پلنگ ِ عشق ِ من بود

معشوقه ی ابری شد و بی نور جا ماند

ک.ع /شهریور ۹۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود

عذر خواهی میکنم که نتونستم طبق وعده بیام.از همه ی کسانی که میان و جویای حال میشن صمیمانه ممنونم.این وعده را بر میدارم.تا بعد تر ها شرمنده ی محبتتون نشم.اما قول میدم که هر بار آمدم خبر بدهم.

 

(۱)اندر باب نقد و انتقاد:

اصولا هنر برای همه جذاب است.حالا برای عده ای در حد تفریح باقی میماند٬برای عده ای در حاشیه است٬ و برای کسانی هم به مثابه ی کل محتوای زندگی میشود.یقینا کسانی در این راه موفقند که تمام ِ زندگیشان را وقف ِ هنرشان میکنند.

این روزهای جامعه ی ماروزهای گذار است.یعنی تازه داریم از این تونل وحشت در میاییم.تولّد مکتب های شعری جدید به خصوص در دهه ی هشتاد٬و ازدیاد نویسندگان مهر تاییدیست بر این ادعا.امّا چقدر ما با سواد پرورانده ایم؟اصلا چقدر شاعر ِ باسواد داریم که واقعا به فنون ِ شعر واقف باشند و بتونند خوب رو از ناخوب تمییز بدهند؟در کشوری که به راحتی میتوان از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرید...بازیگر ِ استار خواننده میشود...بازیگر سطح پایین خواننده میشود...خواننده بازیگر میشود...فوتبالیست بازیگر میشود...فوتبالیست خواننده میشود...بازیگر عکّاس میشود...نقاش میشود...بنّا میشود...نانوا میشود...

 

نمیدانم چرا عوام ِ ما دیگر زیادی عوامند.و در این دار مکافات  شعر که دیگر هیچ.شاعران چون اغلب از قشر فقیر ِ جامعه اند٬دستشان به جایی هم بند نیست.نمیتوانند بگویند که آقا جان٬نقد ِ شعر دنیایی دارد برای خود.چند مبحث و واحد در رشته ی ادبیات به بحث ِ نقد ِ ادبی اختصاص دارد؟حالا شیوه های فرمالیستیک و فیزیولوژیکال و استراکچرلیست و تکوینی و شیوایی شناختی و نمایی و سبک شناختی و ما بقی را کاری نداریم.آیا کسانی که به نقد ِ شعر در همین اینترنت میپردازند٬در ذهن ِ خود شعر را میشناسند؟به زعم ِ من نا آگاهی از شعر٬زهریست که پخش شده در پیکره ی دنیای شعری ِ ما.دنیای نقّادی جداست از دنیای شاعرانگی.یک شاعر ِ خوب ٬حتما یک نقاد خوب نیست.امیدوارم هر روز که میگذرد کمتر شاهد این جور جمله ها باشیم که :دعوتید به نقدشعر...

بارها دیده ام که اینها را به کسانی میگویند که  نه تنها شاعر نیستند...در کار ِ شعر هم نیستند.این حرف ها (و نه نقد ها )ی احساسی در مورد شعر٬چه تعریف و چه تحقیر٬شاعران مستعد را به عقب میراند.و یادتان باشد که بزرگترین منتقد یک شعر٬شاعرش است.

 

 

 (۲)

وقتی که در خیابان قدم میزنید٬خیلی غیر منتظره نیست که از کسی کاری ببینید که خیلی با روحیه تان سازگاری نداشته باشد.اصلا دیدن ِ کارهای غیر منتظره از آدمها٬خیلی غیر منتظره نیست.اما اگر از طیف خاصی این رفتار ها را ببینید٬دیگر باید تعجب کرد.این اواخر نامه نگاری هایی شد از محترمان شعر٬که به مناقشه انجامید.نامه ی یغما گلرویی به مهدی موسوی را میگویم.و البته جوابیه ها و نامه نگاری های بعدش را.

اصلا نمیخواهم وارد این مبحث بشوم که آیا مثلا فلان مکتب شعری پشتوانه ی عقلانی دارد یا خیر.یا مثلا اون یکی شاخه مسیر درستی را در پیش گرفته یا نگرفته...آیا اشکال تراشان با ادبیات مشکل دارند؟یا با اشخاص؟تاریخ کم درس داده به ما در این رابطه؟مگر نه این است که پل الوار و آراگون سور رئال و تسارای داداییست بعد از  جدا شدن مسیر های ذهنیشان مدام اشکال تراشی کردند از هم؟حال این که همه شان در شاخه ی خود از بهترین ها شدند؟ما چه چیز را میخواهیم به هم اثبات کنیم؟این که من از تو بهترم؟یا من از تو بیشتر میفهمم؟

وقتی در شعر بزرگ میشوی و رشد میکنی٬خواه ناخواه الگوی عده ای میشوی...

قطعا خیلی از افراد با روند فکری مهدی موسوی و رضا یزدانی و خیلی های دیگر مشکل دارند.اما این چه نحوه ی اعتراض است؟این نامه نگاری ها و جوابیه ها چیست؟نمی دانم واقعا چه بگویم

از این قشر توقع نمیرود به خدا.نامه نگاری و این نحوه ی اعتراض چیزی جز لطمه های مکرر بر پیکره ی شعر امروز در پی نخواهد داشت.زمان هم بی رحم ترین و البته منصف ترین قاضیست.و باز البته به قول امیل زولا:همیشه کسانی که تعریف و تمجید کمتری شنیده اند موفق ترند...

به امید روزی که سیاه و سپید بتوانند در کنار هم بنشینند و...غیبت آبی را نکنند...

 

 

(۳)

ما یک دوست خیلی باحال داریم که خیلی هم دوسش داریم.محمد علی حسن لو    ی نازنین...

لینک خرید کتاب دومش (گنجشکی با حنجره ی زخمی) باز شد

کتاب رو از دست ندهید

 

 

(۴)

گپ و گفتی انجام داده ام با فاطمه اختصاری خوب...

این مصاحبه ی چالش بر انگیز را میتوانید در این جا بخوانید

 

مصاحبه را در اینجا بخوانید

 

 (۵)شعرهایی از من در چوک بود

در اینجا بخوانید

 

 

(۶)

در میان ِ ساز ها٬ویولون ساز ِ مورد علاقه ی من است.صدای ویولون عجیب روحم را مینوازد.خصوصا وقتی کوک سنتی میشود.بارها با صدای ساز پرویز یاحقی به خواب رفته ام.یکی دو سال پیش مستندی در مورد پرویز یاحقی به دستم رسید که ساخته ی بهمن فرمان آرا بود.یا حقی به شدت گوشه گیر و تنها بود.و این تنهایی را قدر میدانست.روز تولدش برای خود کیک گرفته بود.جشنی بر پا کرده بود.حالا این روز ها من یاد آن فیلم افتاده ام.اول مهر ماه روز تولدم بود.بیست و خورده ای سال پیش در خیابان دربند به دنیا آمدم.مادرم میگوید اسم دکتری که مرا به دنیا آورد٬پروانه ی احمدی بوده.میگوید قبل ازینکه بچه ای را به دنیا بیاورد وضو میگرفته و دو رکعت نماز میخوانده.حالا اینها مهم نیست.نه اینها نه اینکه به قول اوشو همه ی ما زاده ی لحظه ی انزالیم.لحظه ای که نفس و زمان بی معنی میشود.این که این همبستری ها میخواهد به کجا ختم میشود هم مهم نیست.حالا به دنیا آمده ام.بزرگ شدم و اینجا ایستاده ام.با کوله باری از تجربه های اندوخته و خامی های هنوز...

تولدم مبارک

.................................................

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 22:2 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

پروانه ی پاک ِ عشق را پیله گرفت

روءیاها را زمانه با حیـــله گـــــرفت

رفــت از دنیا قداســت و جایـش را

رقص ِ زن ِ نیمه لخت با میله گرفت

ک.ع

 

"قضاوت و پیشداوری در مورد آدم ها، مشخص نمیکند که آنها کیستند! بلکه مشخص میکند شما کیستید"

وقتی که پاچه ی شلوار ِ جینت را تا زانو بالا میزنی که پاهایت را کمی در آب فرو کنی٬چشمهایت بسته میشود.بعد باز که میشود  میبینی تا گردن در آب فرو رفته ای و مردم در ساحل  نقطه شده اند.اینجاست که تو حس میکنی که تنها ترین آدم دنیایی.ببین مرد میخواهد ها.مرد میخواهد که بگوید تنها ترین آدم دنیا...

وقتی که فارغ از تمام ِ اشتباهها و تهمت ها و ویرانی ها٬خوشحال میشوی از خوشحالی ِ آدمهای گذشته و حال و آینده ی زندگیت.

انگار خیلی ها منتظرند...

بر روی ویرانه ها و تیر های شکسته ی چوبی و پنجره های از جا در آمده راه میروم.و فکر میکنم به این که چقدر تمام ِ آدمها فرق میکنند با من.وقتی که تمام کسانی که از کنارت رد میشوند بوی سنگدلی میدهند...از همه میترسم.از تمام گوشتهایی که اسمشان آدم است میترسم.وقتی از دور کسی را میبینم٬پشت برگها قایم میشوم و جیک نمیزنم تا بیاید و رد شود.اگر هم مرا ببیند آنقدر جیک میزنم که فکر کند گنجشکم.دیگر چه دارم که بگویم؟آها...این که شعر نمیگذارم این بار فقط برای این است که به علت پاره ای از مشکلات٬پاره پاره شده ام.

یادم میاید پیرزنی را که صورت پر چین و چروکش تقویم تاریخ بود و همیشه چارقدی سفید بر سر داشت و پیراهن های یکسره ی پر نقش و نگار میپوشید.بچه که بودم الکی خودم را زدم به گوش درد که پیرزن٬دود ِ سیگارش را در گوشهایم فوت کند که مثلا اگر جک و جانوری رفته بود٬در بیاید.پیرزن سیگار بی فیلتر هما میکشید و پستان های سفت ِ بزرگی داشت.پیرزن مرد.در سال ۷۶.حالا من سالهاست که پیرزن را ندیده ام.اما اثر انگشتانش در کف دستهایم جا مانده است...

راستی.تا یادم نرفته بگویم که انجمن ادبی شعرانه   به صورت مجازی چند ماهیست که فعالیتش را آغاز کرده است.با مدیریت دوست خوبم فرشید ابراهیمیان.مکانی  وزین  با تعداد بازدید بسیار بالا٬گرافیک خوب و سطح شعری قابل قبول و وسواس گرایانه.از همین جا از تمام شعرای جوان که احساس میکنند میتوانند در زمینه ی شعر فعالیت حرفه ای بکنند دعوت به همکاری میکنم.ضمن این که من نیز افتخار این رو دارم که جزء هیئت تحریریه ی این  نشریه باشم.مضاف براینکه مصاحبه ای از من نیز در این سایت هست.

 

sherane.com

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 22:48 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

درود

این بار اول شعر مینویسم که مشخص باشد این خانه تخصصا مربوط به شعر است

:شعری در سلطه ی ناکامی

 

 

 

شعر ها که در گلویم گیر میکنند

مادرم به پشتم میزند

مادر به من یاد داده بود

که در کوچه نانِ خشکها را به جای امنی ببرم

از همان روز اول

چیزی در گلویم گیر کرده بود

که قابله به پشتم کوبید

خندیدم

از اولین لحظه باید به زور نفس بکشی

حالا با گریه

تمام کوچه ها را میگردم

که نان ِ خشکی پیدا کنم

اما

زیر پاهایم فقط

تن مرده ی گنجشکهاست

 

 

ک.ع   مرداد نود و یک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

:یاد

سه شنبه ای که گذشت٬شصت و هشتمین سالگرد مرگ "آنتوان دو سنت اگزوپری"نویسنده ی بزرگ تاریخ ادبیات جهان بود.به این بهانه مینویسم.او متولد سال 1900 در لیون فرانسه بود.کمی بعد تر به مان رفت.اگزوپری از کودکی شیفته ی پرواز بود و در آن شهر به طور اتفاقی شاهد آزمایشهای برادران رایت بود که روی پروژه ی ساخت هواپیما کار میکردند.اگزوپری بعدها وارد نیروی هوایی شد و یکی از خلبانان برجسته ی فرانسه محسوب میشد.او ویولون هم مینواخت و همزمان با پیشرفت در پرواز٬نویسندگی اش را هم ادامه داد.او آثار عظیم و گسترده ای ندارد.اغلب او را به خاطر شاهکارش "شازده کوچولو"میشناسند.کتابی که در آن روانکاوی کودکانه٬با لحن بسیار روان و ساده که عمیقا موثر است را در تقابل با انسان صنعتی و جنگ زده ی قرن بیستم قرار داد.

"شازده کوچولو"اثری است که کودک ِدرون هر انسان خفته ای را بیدار میکند.بدون هیچ گونه اضافات و اغراق و شاید گزافه گویی.ویژگی بارز شخصیتی او این است که توانسته در محیط ارتش و پرواز و نظام این طور کودک باشد...کودک نفس بکشد و کودک زندگی کند.

سرنوشت اگزوپری با پرواز گره خورده بود . حتی مرگش. در تابستان سال 1944 با هواپیمایش پروازی به روی دریای مدیترانه انجام داد.اما هیچگاه باز نگشت.بعدها لاشه ی هواپیمایش پیدا شد.اما هرگز علت سقوط مشخص نشد.روحش جاری

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مرثیه:

این روزها باید باز "برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"

 

وقتی عزیزی را از دست میدهی٬تا مدتهای مدید حال ِخودت را نمیفهمی.هفته ی پیش گلی از باغ شاعران کم شد.این جمله کلیشه ای نیست.یا حد اقل کلیشه ای نخوانیدش.او واقعا مانند گل دوست داشتنی بود.هنوز از یادش گلویم باد دارد.

روان عماد الدین مشایی جاری...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

:افسوس

 به بهانه ی سالگرد بمباران هیروشیما و این روزهای میانمار

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم  که این عکس را بگذارم.به هر حال تمام اینها واقعیاتیست که باید قبول کرد . هستند.در اطراف ما اتفاق می افتند...

 

وقتی که هم سن و سالهای من به دنیا آمدند جنگ بود.ما در جنگ به دنیا آمدیم.شاید هم با جنگ بزرگ شدیم.جنگ برای ما خاطره شد.نوستالوژی شد.ای کاش کسی میامد و نوستالوژی ها مان را پس میداد.عوض میکرد.در این دنیا جنگهای زیادی اتفاق افتاده.انسانهای زیادی کشته شده اند.اما چرا؟آیا واقعا پول و مذهب و امثال اینها دلیلی میشه برای اینکه جون انسانی رو گرفت؟این تاریخ چقدر حرف دارد برای گفتن.از چنگیز ها و کالیگولا ها و اسکندر ها بگیر تا خمرهای سرخ و هیتلر ها و صهیونیست هاو امروز هم در میانمار...کی ظرفیت این جهان تمام میشود آخر از این همه بی معرفتی؟کِی صبر خدایی که همه یه جوری قبولش دارند تمام میشود؟

خدایا.حوصله یمان سر رفت.خودت را نشان بده

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 0:9 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

اگر روزی دیدید که همچین یهویی تمام تصوراتتان نسبت به چیزی تغییر کرد ٬تعجب نکنید.این رسم دنیاست.رسم آدماست.

این روزها دارم به خوشبختی میرسم.اصلا من به دنیا آمدم که خوشبخت باشم.اصلا همین الان خوشبختی نشسته کنارم و دارد سیگارم را برایم روشن میکند.خوشبختی نشسته کنارم و برایم آب پرتقال میریزد.خوشبختی کنارم نشسته و دارد روزه اش را افطار میکند.اصلا همیشه خوشبختی در خانه ی ما بوده و من قدرش را نمیدانستم.

آه

 

 دیدنی ها کم نیست

من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز

جای میلاد ِ اقاقی ها را پرسیدیم

 

 

این روزها دنیا هیچ کاری جز خوشبخت کردن من ندارد.

به قول امیلی برونته:ابرها هیچ کاری جز سرگرم کردن ما ندارند.

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تو را از لای در دیدم که از بین شبکه شبکه های در هم تنیده ی نرده ها پیدا شدی و گفتی:حمید سمندریان رفت...

در سوگش شعر میگوییم و داغداریم که پدری را از دست داده ایم.

فرقی نمیکند که پدر تئاتر باشد یا شعر.او پدر هنر بود.پدر همه ی ما

روحش جاری...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کامران قائم مقامی عزیزم هم به روز است

در اینجا بخوانیدش

http://www.corona-losses.blogfa.com

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

و اما شعر:

 

 

زن بودن یعنی

چیزی در بالا اضافه باشد

مرد بودن یعنی

چیزی در پایین اضافه باشد

آدم بودن اما

چیزی اضافه ندارد

در اینجا که مغزم

انگشت اشاره ام را نشان میدهد

انگار مادرِ همه ی ما یکیست

یک روز

جای تفهای سرخ ِیک فاحشه در پاتایا

روی سیگاری ماند

که هنوز بین عاجهای کفشم است

یک روز

پدری در تگزاس

برای مرگ پسرش در بغداد

زار میزد

حالا

باد می آید و آن تف ها و اشک ها

روی صورت من میبارد

طبق قانون آفتاب و ابر و باران

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 23:30 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

درود.پانزدهم است دیگر.قرار است بنویسیم به عادت معهود.تشکری ویژه از تمام عزیزانی که لطف میکنند و نظر میگذارند.و عذر خواهی ویژه تر از دوستانی که کمی دیر به پیامهایشان پاسخ داده ام.خودتان میدانید که این روزها٬چقدر زندگی  زمان ِ انسان را محدود میکند...

 

گل ِمحمّدی:در سال ۲۰۱۱ فیلمی ساخته شد به نام شرایط

(circumstance)

فیلم صرفا به دلیل تابو شکنی و ایده ی نو پردازانه اش٬در کانون توجهات قرار گرفت.داستان در مورد دو دختر نوجوان همکلاسیست که در تهران زندگی میکنند و تمایلات همجنس گرایانه دارند.فیلم محدودیتهایی را به بیننده "تحمیل"میکند که کاملا تصنعی و دور از واقعیت است.کارگردانِ شرایط ــمریم کشاورزــ در مصاحبه هایی که انجام داده است ٬اظهار داشته که سعی کرده است به فضای واقعی جامعه ی ایرانی نزدیک شود.او در جشنواره ی ساندنس٬جایزه ی برگزیده ی تماشاگران و در جشنواره ی رم ٬جایزه ی استعداد نو ظهور را به خاطر فیلم شرایط دریافت کرد.در حالی که به نظر می آید لوکیشن های غرض آمیز و تار و فضای تحمیلی و فیلمنامه ی بسیار بسیار ضعیف از یک سو و بازی ناشیانه و عدم آشنایی با روحیات مخاطب ایرانی از طرف عوامل فیلم از سوی دیگر٬اثر را به فیلمی خام و غیر قابل بحث تبدیل کرده است.فیلم برداری شرایط در بیروت است و  کارگردان سعی کرده با استفاده از لنز بلند و تکنیکهای تصویری٬خیابان های خلوت بیروت را به مکانی شبیه خیابانهای زنده و پر تردد تهران تبدیل کند.استفاده از الفاظ رکیک و ادغام ارزش های سنتی مذهبی ِ مردم یک سرزمین با تصاویر اروتیک و ضد ارزش ٬درکی را به بیننده القا میکند که کاملا گنگ و مبهم است.در مجموع فیلمی سیاه نما و اغراق آمیز ساخته شد که کاملا مبتنی بر مفاهیمی نا درست و غیر واقعیست.ای کاش این موضوع بکر با پردازش و وسواس بیشتر٬توسط کسی ساخته میشد که به شهادت ِ مفهوم نمی انجامید.

 

ژ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گل ارکیده:خوب است که همه ی ما عادت کنیم و یاد بگیریم که گهگاهی٬فارغ از تمام ِ آشوب ها و دغدغه ها  و روزمرگی هامان٬سری بزنیم به انسانهایی که بی اختیار دچار نقصانی در اندام یا مغزشان هستند.در آسایشگاهها٬دنیاییست که جداست از بازیهایی که ما آدم بزرگها٬هر روز آنها را تکرار میکنیم.وقتی با یک شاخه گل یا یک کتاب ارزان یا یک بند شعر  و یا حتی با یک لبخند صمیمانه ی کوچک میتوان دل انسانی را به دست آورد...             .

 

باور کنید که هیچ چیز را زیبا تر و پاک تر از خنده های معصومانه ی آنان نه دیده ام و نه خواهم دید.و بدا به حال پدر و مادری که فرزند معلولشان را رها میکنند در کوچه ها و خیابانهای پر از بدی...آه که چه دونند آنها.و باز به همان لبخند ها سوگند٬که من به عنوان کوچکترین عضو خانواده ی شعر٬شاعرانگی را در نگاهِ پیرزنی عروسک فروش دیده ام که در شهر  دور ِ ایذه٬عروسکهای نخ نمایی میسازد و میفروشد که اگر خوب بنگری ٬میتوان به خدایی که در لابه لای  نخهای آنهاست٬سجده کرد.پیرزنی که ۳ فرزند معلول دارد و برای این که آنان سیر باشد کنار ِ کوچه های تکراری ٬به عابران تکراری٬عروسکهای تکراری میفروشد...امّا اندوهش هیچگاه تکراری نمیشود.هیچگاه.هیچ...گ...آه از این دنیا...آه

فیلم مستند این شیرزن راببینید.ساخته ی فیلم ساز خوب:هوشنگ چهارتنگه

 

 

گل لاله :وسط ِ گرمای تابستان٬وقتی که دیگر داغی ِ هوا رمقتان را گرفته٬آبدوغ خیار بخورید با یخ و مخلفات.اگر دنیایتان عوض نشد گناهش گردن من

 گل شبدر ِ "سپید ":

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جوانتر که بودم

همه میگفتند

چقدر آقا شده

سنگین شده

حالا

همه میگویند

خیلی وقت است که پیر شده ام

خیلی وقتها

که در پیاده روها راه میروی

فکر میکنی که سایه ی درختان را له کرده ای

پشت ِ سرت

سایه ی خیانتکار تو

با سایه ی تمام برگها٬جفت گیری کرده است

در آن سمت خیابان

ونگ ونگ ِ نوزادی

از پنجره ی یک درمانگاه نسبتا کوچک

یا کریم ها را میترساند

نوزادی که سر ِ خود

بند ِ نافش را به تیر های چراغ برق وصل کرده بود

نوزادهای دختر٬همیشه باکره نیستند

روزی که پرده های گوشم را

به پنجره ی اتاق ِ نسبتا بزرگم آویزان کردم

دیوار٬دیگر موش نداشت

 

همه میگویند خیلی وقت است که پیر شده ام

و گوشم آنقدر حرف ِ نشنیده دارد

که سنگین شده

 

ک.ع.تیر نود و یک

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 11:34 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

 

۱ــاز ساموئل بکت بیشتر بخوانید.شاعر و نویسنده ای دور اندیش و چیره دست ٬که با قلم توانایش ارزش ها و ضد ارزش های انسانی را با نگاهی گهگاه طنز آلود و طعنه آمیز به تصویر میکشد.ساموئل بکت را میتوان فردی تنها و منزوی دانست که کمینه گرایی و شخصیت پردازی های جزئی ٬از مهمترین شاخصه های اثرات اوست.او نگاهی عمیقا بد بینانه به جهان و عوامل درونش داشت و خواسته های آرمانیش هنوز مخاطبان را با خود همراه میکند.او را از پیروان "جیمز جویس" میدانند.این ارادت و نزدیکی تا جایی ادامه پیدا کرد که بعد از مرگِ دختر جیمز٬ ساموئل به تن مرده اش ابراز عشق کرد.دوری از رفاقت به خصوص با زنان و مشروب خوردن زیاد از نکات بارز شخصیتی اوست. ساموئل بکت متولد سال 1906 میلادی در ایرلند است. مدتی بعد به پاریس رفت و هنرش را تحت تاثیر اسطوره های فرانسه پی گرفت.از آثار مهم او میتوان به "الوتریا" "بازی نهایی" "روزهای خوش" و مهمترین اثرش یعنی نمایش نامه ی "در انتظار گودو" اشاره کرد.در انتظار گودو داستان دو شخصیت است که هر روز زیر سایه ی درختی مینشینند و منتظر کسی هستند که هیچگاه او را ندیده اند.همان گودو...داستان عمیقا در قلب و ذهن خواننده و بیننده رسوخ کرده و او را متحول میسازد.با تغییرات اندکی که بین پرده های نمایش است ٬تحولاتی ماهیتی در معنای نوشتاری و گفتاری به وجود میاید که بار فلسفی آن را قابل درک میکند.دوری از فرافکنی و اغراق های پاپیولیستی کارهای بکت را برای همیشه جاودانه کرده است.او در سال 1969 جایزه ی نوبل ادبیات را گرفت و سر انجام در سال 1989 بدرود حیات گفت.مضامینی که من به شخصه از ایشون خوندم شدیدا در شخصیت و زندگیم موثر واقع شد.پیشنهاد میکنم اگر تا به حال از ایشون نخوندید تجربه ای جدید و مفید داشته باشید

۲ــ وقتی که از تمام خدایان تاریخ دلگیر میشوم.وقتی استیصالم به اوج میرسد و دستم به هیچ جا بند نیست.وقتی که هیچ موجودیت و ماهیتی ارضایم نمیکند...پناه میبرم به خدای شعر...وقتی هنوز شعر می آید٬احساس خوشبختی و امید میکنم.از خدا ممنونم که ما را آفرید در جهانی که در آن شعر جاریست

۳ــ این روزها بغض میکنم و سردم میشود ازین هوا...این روزها از میان آهن ها و ماشین ها و بوق ها و دود های این تهران "خط خطی"٬ گلی محمدی میچینم...این روزها در میان انبوه آدم ها باز٬ هم قبیله هایی پیدا میشود...این روز ها با انگشت ٬غبار سربیِ روی برگها را بر میدارم...این روزها زنی با چادری مشکی تمام مرثیه ها و مورها را برایم بلند بلند میخواند...این روزها "بوریدان پهلوان برج نل" را دوباره میخوانم...این روزها کازابلانکا میبینم و سرم درد میگیرد و باز میبینم و باز سرم درد میگیرد و باز میبینم که سرم درد میگیرد اما باز میبینم و ...این روزها"تنها در درگاه شعر می ایستم و به عبور عابرانی که زیر باران راه میروند نگاه میکنم.عابرانی که در دستهایشان نانِ گرم است و در چشمهاشان یک جهان نکبت...

۴ــ یک لشکر گوسفند که رهبر آنان یک شیر است پیروز است بر یک لشکر شیر که رهبر آنان یک گوسفند است

۵ــ عجب حس بدیست این که با دو خانم چادری و مومنه ی بسیار چاق در صندلی عقب یک تاکسی مسافتی طولانی رو طی کنی و اونام خودشونو مدام بکشن اونطرف...

۶ــ در بابِ معرفت همه گفتند ونوشتند...ما نیز...انسانی که فقط یک جو معرفت توی وجودش باشد٬ باید تندیسش رو ساخت و گذاشت در ورودی قلب تمام انسانها.دیگر به من یکی ثابت شده که شیخ اشراق در نظریه اش پیرامون ذاتِ پاک همه ی انسانها در هنگام تولد اشتباه کرده اند(جسارتا).ای کاش آدم ها وقتی که دشمن٬ هم میشوند معرفت را از یاد نبرند.دوست که هیچ...اگر دشمن با معرفت هم داشتید دو دستی بچسبید بهش.

۷ــ همانطور که در توضیحات وبلاگ نیز گفته شد...از این به بعد این خانه در پانزدهم و آخر هر ماه به روز میشود.با عث افتخار منید.سپاس از شما

 

و اما غزل:

 

رد شدم امروز از آن کوچه باز٬...روی لبم لرزشِ تشویش بود

جای قدم ها و قسم هات در...کوچه و پس کوچه ی تجریش بود

 

زیر هجوم تن هر عابری٬باز رسیدم به همان ویترین

آنطرف ِ شیشه ولی شور و حال٬...در دل ِ هر مهره کمابیش بود

 

صفحه ی شطرنجِ سیاه و سپید٬صفحه ی پایانی این دفتر است

زخم من از بازی خوب تو نیست...مهره ی مارت٬روشش نیش بود

 

میشوم انگار پر از گریه باز...مثل جزیره شده چشمان من

بس که فقط مات همآغوشیِ باختن و بردن ِ هر کیش بود

 

شاه ِ غزل٬اسب ِ سپیدش که مرد٬...غصه تمام ِ رخ او را گرفت

باد زمستانی و سرمای برف...عازمِ موهای طلاییش بود

 

باز٬سر ِ باز ِ تو را دیدم و...بازی ِ سرباز ِ  تو را دیدم و

آه ...خدا هم فقط آن روزها...فکر ِ  فرار از قفسِ خویش بود

 

رد شدم امروز از آن کوچه باز٬سینه ی من خالی از عشق و امید

گرگ ِ  قشنگی که دلم را درید٬روی تنش پوست ِ  یک میش بود

 

به امید صلح و باران و آزادی.

ک.ع

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 22:2 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

وقتی اوضاع روبه راه است و تمام کلمه های دنیا هم قافیه اند٬تمام شاعر ها خوش خوشانشان میشود دیگر.اما من نه.وقتی به فکر ِ  روزهای از دست رفته ات هستی ٬آنجاست که تمام شاعرانگیهای دوست داشتنیت هم پر از بغض میشود...

(پرسه ی الف):این که در مراسم ِ شهر شعر ٬شعر بخوانی یا نخوانی٬نشسته باشی یا ایستاده٬کف بزنی یا کار دیگر بکنی...اینها مهم نیست.مهم این است که لحظه ای در آغوش استاد بیدل باشی  یا با احمد البرز و محمد رضا لطفی و...گپ بزنی و خاطره های یک روز در ذهنت ثبت شود...

 

(پرسه ی جیم):جای خون ِ تمام سربازانی که از ابتدایی ترین لحظات تاریخ این مرز و بوم٬جانشان را فدا کرده اند٬در کوچه ها و خیابان های اینجا پیداست... 

 

 

(پرسه ی دال):رضوان ابوترابی مهربان با"میدانم پنجره ها مقصرند"میهمان قلبهای ماست.حس زیبای معنوی آن را میتوان مثل یک قاشق شهد و عسل نوشید و لذت برد.و صد البته به همان اندازه زیبا بود حرفهای بررسی و نقدی که رسول یونان ِ دوست داشتنی از این سروده ها گفت و من را به شخصه پر از دُر کرد.

 

رسول یونان دوست داشتنی.من.رضوان ابوترابی مهربان

 

 

(پرسه ی لام):شعری از دوست خوبم مهدی آخرتی بخوانید:

http://residehayenachide.blogfa.com/

 

 

 

(پرسه ی یا):یک غزل و یک شعر سپید:

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گره نخور به تنم...گشت و بوق... بیکاری؟

بـــرو کــــمی آنـــور٬ تا زمان ِ بیـــداری

 

تو خواب دیده ای از من گرفته ای جان را

برس به زندگیت...حال و حوصله داری؟

 

تمام ِ ثانیه ها بعد ِ رفتنت پوسید

تمام ِ ثانیه ها بعد ِ رفتنت...آری

 

ندید چشم ِ تو آن چشمهای خیسم را

برای من حالا دستمال می آری؟

 

شقیقه ام تیری میکشد عجیب و غریب

عجب غریبی ِ تلخیست این که :"بیماری

 

تنت ولی انگار از زمان عقب ماندست

درون ِ فکرت هم از صداش بیزاری"

 

زدی خودت را به سمت ِ بی خیالی و باز

کمی که تنهایی...مثل ِ ابر میباری

 

چه سرنوشت ِ سیاهیست٬قصه ی مردن

تمام ِ وقتی که از امید٬سرشاری

 

دلم که سرد نخواهد شد از عواقب ِ عشق

دل ِ خوشم را سرگرم کرده "آتاری"

 

ببین که مانده لبت٬لای خاکهای دلم

بکار میوه ی خود را...چرا نمیکاری؟

 

 

ک.ع   خرداد نود و یک

---------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------

 

تمام ِ آینه ها را سمت ِ آسمان گرفته بودند

                                            نور ِ ماه ٬چشمان ِ خدا را میزد

روز تولّدِ آفتاب پرستها

                     شمعها را فوت کردند و

                                              زمین تاریک شد

دوازده دقیقه مانده بود به حلول ِ ماه

آینه هایی که به ماه آویزان کرده بودیم

             به ما گفتند:

که اینجا در غرب ِ تهران

                  در ضلع ِ شرقی ِ میدان ِ نور

                                           کنار  ِ لوستر فروشی ِ مهتاب

                                                                 خورشید در جوی های بدبو

                                                                                       پی ِ رگه های نور میگردد

ماه ِ قبلش امّا

در شرق

        در خیابان ِ خورشید

                                زیر ِ غروب ِ آفتاب

                                              پیرمردی تمام   "عمرش"را در جوی تف کرده بود

 

یادم می آید

تولّد ِ یازده سالگیم که بود

گوشه ی عکس ِ یادبودی که در خیابان ِ خورشید گرفته بودیم

                                                            کودکی داشت تف میکرد و

                                                                                 ماه در آینه ها پیدا بود

در جشن ِ آفتاب پرستها امّا

                               همیشه قورباغه ای نشسته بود

                                                             که ابو عطا میخواند

آن روز

      از زمین به آسمان میبارید و

                                     خورشید از ماه نور میگرفت

حالا

وقتی به عکس نگاه میکنم

                   تمام  ِ صداها را میشنوم

                                          و خورشید در آینه با من حرف میزند

هلال ِ ماه را ببین...

 

ک.ع خرداد نود و یک

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 17:11 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

درود...

اين که دقيقا کتابي رو بخوني که سالها پشت تخته ي کتابخونت گم شده بود...

اين که حال و هوات،دقيقا همون حس ِ پر از هواي کودکيت باشه و همون "کوچه ي شنگي"...

اين که جيبهات پر باشه از فندق و پسته و کامت با طعم سيگار فيلتر پلاست تلخ بشه...

اين که سفر کاشون بري و باهاشون بگي و بخندي وباهاشون کاشون بري و بگي و بخندي و...

اين که اثر جوهري انگشتت،پشت چکهاي برگشتي جا خوش کرده باشه و آينده ي ذاتا روشن تو،گه گرفتگي رو تجربه بکنه...

اين که شب جمعه ات رو سر مزار فروغ بگذروني و همه سيگار بکشن و شعر بخونن و تو دور از جمع،سيگار بکشي و گريه کني...

اين که آدما راحت از زندگيت برن بيرون و تو راحت از زندگي آدما بري بيرون و حتي جواب سلام دادن هم تابو بشه...

تمام اين "اين که "ها شدن رسم زندگي اين روزهاي من...

يادي ميکنم از خانم الياسي مهربان که مرا مفتخر به حضور در انجمن شعر آفاق کردند که دوستان خوبي رو ديدم آنجا.به خصوص مرتضي نجاتي خوب که از قبل شعرهايش را خوانده بودم و متاسفانه افتخار آشنايي باهاش رو نداشتم.

يادي ميکنم از دوستان انجمن شعر ماهوت و آرش و صابر مهربان و تمام دوستان خوب ديگر که مرا باز به ياد روزهاي خوش انداختند...

از کامران قائم مقامي خوب هم ممنونم که با حضورش روحيه ام رو تلطيف کرده.از همه سپاس گذارم.

 

گريز 1:داستاني خوندم به نام :يک،دو،سه از فيليپ تولدانو(روايت يک عکاس از آخرين روزهاي زندگي پدرش)که پيوند غريبانه اي داشت با من.درست مثل مرگ مادر دروني ام بعد از خواندن چند صفحه ي ابتدايي بيگانه ي کامو...

گریز۲:براي بهبودي مادرم دعا کنيد.حالش اصلا مساعد نيست.فعلا     (مادر...جان...دارد...)آه و حکما با چرخ ِ چرخ خياطي رفته ام به جنگ چرخ ِ فلک...

 گريز 3:بحث متداول اين روزهاي جامعه ي همه چيز دان ايراني:ــاون خواننده هه هست توي آمريکا(؟؟؟)يه شعر خونده واسه امام زمان!!!خب،بله،ميگفتين...عزيزان ِ گهگاه فهيم ...شاهين نجفي شعر خونده،درست.به نظر من هنر،و به طور اخص موسيقي يا شعر،ويژگيش شريک کردن مخاطب در احساس درونيست.بيان عقيده از دريچه ي هنر کار زيبا و پسنديده ايست.اما ابتدايي ترين لازمه در اين امر ،رعايت حقوق مدونيست که قطعا مخاطبان اثر از اون مطلعند.درست نيست که هنرمند توي اثرش به باور و عقيده ي انسانهايي که تعدادشون کم هم نیست توهین بکنه.من آهنگ رو گوش دادم.به نظرم از نظر ِانسانی دون شمردن َ عقیده ی مخالف(چه درست چه نا درست)کار درستی نیست.اما دیروز وی محل کارم (بازار تهران)مردم راه افتاده بودند توی خیابون و فحاشی و توهین و ...این کار هم از اون کار بدتر.

دین به مثابه ی هادی و راهنمای انسان دیندار هستش.نه ملعبه ای برای هتاکی به همدیگر.همینطور هنر.خوبه که انسانها یاد بگیرند توی رابطه ها٬با خوبیاشون مسائل رو به هم اثبات کنند.نه با بد جلوه دادن دیگران...

گریز ۴:عبارتی هست که میگه:همیشه سعی کنیم مثل زنبور باشیم که روی گل میشینه٬نه مثل مگس که روی گه...

حالا برداشت شخصیتون رو بکنید لطفا

                      ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××

یک چهار پاره و یک کار سپید:

اتاق خالی از هواست٬دیده ای؟شراب و استکان ِ چای و پیپ را؟

بساز با تمام ِ حرف ها سکوت ِ تیتراژ ِ آخر ِ کلیپ را

به خاطرت بیار روز ِ فتح را٬کنار ِ غار ِ مرگ گفته بودمت:

ــ (تمام ِ راهها به دره میرسد٬ببر به قله عاشق ِ اکیپ را)

 

ــ(کنار ِ گریه های سال خورده ات٬بلوغ ِ پر غرور ِ نو جوانیم)

ــ(میان ِ گرگ و میش ِ صبح ِ عشقمان٬از آفتاب ِ روزها نرانیم)

ــ(سراب ها از آب ها پر است در عذاب ِ چشمهای بی نصیب ِ ما)

ــ(صدای قار قار...از این طرف نرو...چرا درون ِ غار میکشانیم؟)

 

سقوط در میان ِ صخره های شب٬ کمی تپش ...نفس نفس...یکی شدن...

صدای باد و برف و اضطراب ِ این که روز ِ بعد هم اتاق ِ کی شدن

اتاق٬باتلاق ِ خاطرات ِ ما شدست در مسیر ِ اوج ِ قله ها

صعود هم بهانه ای برای این که عشق را نماد ِ مضحکی شدن

 

نگاهها به امتداد ِ راهها٬پناهگاه ِ شب ترانه های من

جنازه ها درون ِ صف...(صدای دف)٬بگیر از زمین نشانه های من

تو چند بار گفته بودی از خودت٬ازین که کوله پشتیت پر از غم است

تمام ِ بار ِ این جدا شدن ولی نشسته است روی شانه های من

 

اتاق ِ من پر است از نشانه ها٬پر است از عذاب ِ هم اتاقیم

ــ(بگو خدات کیست؟؟ ) ــ(آتشم نزن)...در انتظار ِ روز های باقیم

کسی دو متر آنطرفتر است و من برای ناله های نا امید ِ او

شبیه ِ تار ِ بی رقیب ِ ذوالفنون...شبیه ِ چه چهای گل نراقیم

 

اتاق قبرِ من شدست...دیده ای؟شراب و استکان ِ چای٬درد بود

بشوی سنگ ِ قبر ِ خاکی ِ مرا که ...ــ(آه...اشکهای تو چه سرد بود)

که این کلیپ آخری ندارد و٬شکسته است پیپ ِ زندگی ِ من

به زنده ها بگو غریبه ای که مُرده مَرد بود و مَرد بود و مَرد بود

 

 **********************************************************

تیک میزدم گزینه های اشتباه را:

    من            تو            او             ما(تیک)

چه لبهای خوش رنگی داشتی

                              وقتی که میخواندی برایم:

غزل             ترانه         سپید              رمان(تیک)

آه

   چقدر خورده بودیم ازین رابطه های عاشقانه

چقدر گل به پرّه های بینیم آویخته بودم:

رایحه               عطر           تعفّن          بو(تیک)

و هزار گزینه لباس و شال و روسری

تو معصوم بودی و معدوم شدی با این:

عشق     دوستی        سرگرمی         لاس(تیک)

هر چهار چرخم پنچر شدند...

روبروم

        خاطراتی با تصاویر ِ اروتیک...

   پلکهایم میپریدند و

                تیک های  چشم ِ من زیاد شده بود

و ساعت که با  مهارتی خاص

                                تمام ِ گزینه ها را میزد:

تاک تیک       

             تاک تیک    

                        تاک تیک     

                                تاک تیک.......

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 9:39 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

و امروز چقدر مرگ را به خودم نزديک ديدم،و چقدر دچار همون حس غريبي شدم،که خيلي خيلي کم به سراغم مياد،اما وقتي مياد ازبيخ و بن زيرو روم ميکنه.شعيب عزيزم،دلم براي تو سوخت.تو نه هموطن من بودي،شايد نه همفکر من.اما تو من را ميشناختي و من هم تو را.ما تضاد فکري زيادي باهم داشتيم.اما وقتي امروز بعد از ديدنم مردي،چقدر مرگ را به خودم نزديک ديدم،و دچار همون حس غريبي شدم،که خيلي خيلي کم به سراغم مياد،اما وقتي مياد از بيخ و بن زيرو روم ميکنه...من ياد اسباب بازيها ميافتم،و ياد دو نفر،و ياد تو و دندانهات و حرفهات...و کم کم صدايت نيز فراموشم ميشود.دقيقا مثل صداى پدرم...خيلي چيزهاي ديگر هست که ميتوان گفت،که نميتوان گفت...چطور به همسرت گفتند؟آه خدا...
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:30 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

Design By : Night Melody