تبليغاتX
خوشبختی در سطح آ

خوشبختی در سطح آ

و امروز چقدر مرگ را به خودم نزديک ديدم،و چقدر دچار همون حس غريبي شدم،که خيلي خيلي کم به سراغم مياد،اما وقتي مياد ازبيخ و بن زيرو روم ميکنه.شعيب عزيزم،دلم براي تو سوخت.تو نه هموطن من بودي،شايد نه همفکر من.اما تو من را ميشناختي و من هم تو را.ما تضاد فکري زيادي باهم داشتيم.اما وقتي امروز بعد از ديدنم مردي،چقدر مرگ را به خودم نزديک ديدم،و دچار همون حس غريبي شدم،که خيلي خيلي کم به سراغم مياد،اما وقتي مياد از بيخ و بن زيرو روم ميکنه...من ياد اسباب بازيها ميافتم،و ياد دو نفر،و ياد تو و دندانهات و حرفهات...و کم کم صدايت نيز فراموشم ميشود.دقيقا مثل صداى پدرم...خيلي چيزهاي ديگر هست که ميتوان گفت،که نميتوان گفت...چطور به همسرت گفتند؟آه خدا...
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 19:30 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

نشسته ام روي فرش خاکستري رنگ اتاقم.رو بروم عکس نيچه ي فقيد،که انگار مات لختي بازوان فروغ شده... من بدم مي آيد،از دختراني که با معشوقشان ميخوابند و چند ماه يا چند سال بعد،او را به رخ معشوقهاي بعدي يا شوهرشان ميکشند. من بدم مي آيد از مردهايي که در ميان سکس،چشمهايشان را ميبندند،و اندام ظريف معشوقه شان را به ياد مياورند. بدم مي آيد از ذهنهايي که بي آگاهي قضاوت ميکنند...از غريبه هايي که به هم سلام نميکنند... بدم مي آيد از :،، مردها اصولا اينطورين،،يا ،،زنها عموما اونطورين،،. گاهي فکر ميکنم که عليرغم وجود تمام دوستاني که توي زندگيم هستن،چقدر تنهام. وقتي صبحها با يک بوسه از خواب بيدار ميشدي و حالا،تمام هنرت را ته دلت پنهان ميکني،ديگر زندگي چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ وقتي که از تمام نويسنده هاي مورد علاقه ات فرار ميکني و پناه به سبيلهاي پهن نيچه ميبري،وتمام ذهنت آبستن فلسفه هاي باريک بين و مورد علاقه ي او ميشود،و هيچ تلاشي نميکني که کيوان سابق شوي،ديگر زندگي چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ وقتي که همه ي چيزهاي دوست داشتنيت را روزي از دست ميدهي،ديگر زندگي چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ وقتي که هنوز انقدر عاشقي،که در خواب با کفترهاي چاهي معاشقه ميکني،ديگر عاشقي هم معناي خاصي نميدهد. وقتي انقدر نقش و فيلم از آدمها ديده اي،که ساعتها با طوطي توي لکت حرف ميزني،ديگر درد دل چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ وقتي که قشر مثلا فرهنگي ما،شعر و آهنگ و صداي فرهاد بزرگ را به گستاخي عوض ميکنند،ديگر نه ميخواهم با فرهنگ باشم و نه هنري. من اينجا نشسته ام و با عرق سردي بر پيشاني،گردنم را آنقدر به عقب ميکشم که پوست گلوم صاف صاف شود... و هيچکس نخواهد فهميد حرفهايم را. وقتي براي کنکور ارشدت درس ميخواني و به جاي تمرکز روي سوالات ،،گاج ،،کاج کوچه را نگاه ميکني و شعر مينويسي،ديگر زندگي چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ -----------------------------
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:7 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

طلا هميشه نماد ارزش است... خوشحال باش که ادرار طلاييت را ميريزي پاي نهالهاي سبز...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 14:27 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

سلام.

مطالبم صرفا درد دله.اگر کمی دیر تر از موعد مینویسم من رو ببخشید.

متاسفم برای کسان و کارگردانانی که بعد از گرفتن جایزه ی گلدن گلوپ توسطِ به قول ِ رضا رشید پور٬ عالیجناب اصغر فرهادی٬حسادت کردند و خرده گرفتند و از این حرفا.

خطاب به فرج الله سلحشور:شما کلا زیاد حرف میزنی.مالیات و اینام که نداره.یه زحمت بکش ما کلا دیگه صداتو نشنویم...خستمون کردی.به چیت مینازی مرد؟در مورد تو آره ...ادبیات کوچه و بازار پیش میگیرم چون  اصولا تو با این لحن آشنا تری.حسادت جز ء لا ینفکی از شخصیت توست.

خطاب به  آقای مسعود فراستی:آقا جان.شما بیا و تکلیف ما رو روشن کن.بگو چه فیلمی رو تو کل تاریخ سینما میپسندی٬ما بریم همونو ببینیم.

خطاب به ابراهیم حاتمی کیا:تو که دوست خوب ما بودی.تو دیگه چرا؟

 

و در نقطه ی مقابل خطاب به کیومرث پور احمد و داریوش مهرجویی و رضا کیانیان و مسعود کیمیایی:شما من رو مغرور کردید...

اصولا اصغر فرهادی جزئ کسانی بود که باعث شد مجددا از حسی که به تاریک و روشن تاریخ گذشتم دارم٬فاصله بگیرم و افتخار کنم به اینکه یک ایرانی هستم.یک غرور واقعی...من ازش به شخصه ممنونم و بهش افتخار میکنم.

 

مطلب بعد:گلشیفته فراهانی عریان شده و عکس گرفته.این موضوع اهمیت خاصی داره؟تضادیست بین فرهنگ یک سریا و این حرکت نمادین.اما این همه تو بوق کردن نداره.انسان آزاده تا جایی که به آزادی دیگران لطمه نزنه.این موضوع شاید به مزاج من نوعی خوش نیاد٬اما هیچکس حق نداره توهین کنه و اراجیف ببافه.ایشون نه آزادی کسی رو مختل کرده و نه شخصیت کسی رو ملقی.

هر کس فرهنگ رو رعایت نکرد٬توی نوعی بکن.

 

دیگه عادت ندارم رمزی حرف بزنم.نیازیم نیست که معمای کیوان عابدی حل بشه.من اینجوریم(کف دست).

این روزا واسم دعا کنید.بازم من رو ببخشید که شعر نمیگذارم.دوستون دارم.ممنون که همراهمید.امیدوارم هرچه سریعتر خبر چاپ کتابم رو بهتون بدم.باشد بهم افتخار کنید...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 15:48 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

 

سلام

 

(۱)عصر ِ ارتباطاته دیگه.دیگه لازم نیست با خر سفر کنی و با اسب برگردی.یا با اسب سفر کنی و با خر برگردی.اصلا لازم نیست  دیگه جایی بری که بخوای برگردی.میتونی بشینی جلوی کامپیوترت و یه سفر کنی...و البته مثل ِ خر برگردی

(۲)خواب دیدم که گوسفندا برای یه جشن عروسی میخوان منو جلوی عروس و دومادشون قربونی کنن.دستام و پاهام رو بسته بودن و هیچکس به فکر ِ مرگ ِ من نبود و همه مبهوت ِ ورود ِ عروس و داماد بودن و با هلهله٬بع بع میکردن.(و من مردم)

(۳)انرژی هیچگاه از بین نمیرود٬تنها از حالتی به حالت ِ دیگر تبدیل میشود(طبق ِ این اصل٬در جهان ِ ماده ی من ِ نر٬معنویات نیز پاک از این قانون نیستند.دوست داشتن میتواند تبدیل به عشق یا تنفر شود٬اما هرگز نمیتوان نسبت به مخاطب ِ این حس بی تفاوت بود.در این مورد رجوع شود به کتاب ِ هبوط در کویر ِ دکتر شریعتی)

(۴)گاهی آدما ۱ بار فرصت دارند توی هر چیزی.گاهی ۲ بار.گاهی ۳ بار.گاهی ۱۰۰ بار.اما روزی میرسه که فرصتها جاشون و به حسرت ها میدن و خرابه ها جای آبادیا رو میگیرن و بودن ها جزءی از ای کاشها و کاشکی ها میشن.ما هیچوقت فراموش نمیکنیم.فقط به نبودن ها عادت میکنیم.

(۵)هیچ انسانی کامل نیست.در برخورد با آدما خوبه که از خوبیاشون یاد بگیریم و از بدیاشون چشم پوشی کنیم.دوست اونه که به خاطر ضعف ِ دوستش٬اونو از خودش نرونه.اینجوری هر کسی که وارد ِ زندگیمون میشه٬همیشه میمونه.

۱و۲و۳و۴و۵:

این روزا روزای خوبیه.روزای واقعیته.روزای شخصیته.اینکه با چکمه های بلند و کت ِ خیس از بارون و شلوار ِ جین ِ مشکی و موهای پریشون٬نشسته باشم بالای یه نیمکت تو توچال و سیگار بکشم مهم نیست...

مهم اینه که یه نفر بیاد از پشت٬دستشو بذاره رو شونت و تو با چشمای لرزونت ببوسیش.یه غریبه که تا حالا ندیده بودیش.یه غریبه که دیگه  هیچوقت نمیبینیش.

 

شعر ِ زیر اثریست برای محک ِ شماره ی ۱۳ از کارگاه ِ شعر ِ فاطمه  اختصاری ِ خوب.به امید ِ دیدار ِ مجدد ِ دوستان:

.

.

.

.......................................................

(ساعتی که خوابیده)

.......................................................

دست ِ چپم یواشکی چراغ میزند٬جنب ِ پارک منتظرم مانده یک بدن

دست ِ راست دور ِ سر و گردنی غریب٬مثل ِ "ملیندا و کافه های منهتن"

 

دست ِ چپم برقص با ریتم ِ دولّا چنگ٬مانده اشاره هام رو سیم ِ پنجمم

تیک و تاک٬کوک ِ دل ِ ساعت ِ شنی...بخواب تا هشت ِ صبح٬بین ِ مرد و زن

 

کوک ِ عشق   کوک ِ همان "می لا ر ِ سل" است٬خون بمال جای "کولوفون "به آرشه

بلبل ِ من چه چه و چه تو دل ِ ساعت٬ساعت ِ خاک خورده ی گوشه ی کوبلن

 

دست ِ راست مشت ِ قسم خورده ای زدست٬تو دهان ِ عشق ِ سگی که  گه گرفته

(دست  ِ راست٬سمت  ِ  دکه) روح تو آنجاست٬دست  ِ چپش تکـه پاره های سوتین

 

هر اپیزود مثل  ِ  یه عمر جار و جنجال٬مثل کلافگی   ِ صبح   ِ شنبه هامه

مثل   ِ معاشقه میان خون و خارش٬با تن   ِ لخت   ِ یک پشه رو رگ  ِگردن

 

این دو دست٬ دور  ِتنم عقربه هستند٬باطری ِ قلب من از کار نیافتاد؟

مرگ  ِزمان٬ سهم  ِمن از بودن  ِبا توست...دلزدگی سهم تو از بودن با من

 

(ک ع)

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:25 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

سلام دوستان خوب

ممنونم که هستید

اگر کمتر شعر میگذارم... به خاطر کارهایی هستش که دارم برای چاپ  کتابم انجام میدم.

اما هستم.

و میخونمتون.

زود به زود سر میزنم رفقا

ممنونم

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 20:34 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

امروز٬سه روز از آن سه روز میگذرد

دستهایم هنوز کاریست.ببین.هنوز خودکاریست.ببین.

دیگر با تو بی پرده حرف میزنم.

تو رفته ای و من امّا(صدای زنگ ِ حیاط)      چرخید٬گردن ِ بی اختیار ٬مثل ِ رباط

حیاط ِخانه ی ما تنهاست...حیاط ِ خانه ی ما غمگین است.

 

امروز٬سه روز از آن سه روز میگذرد

شب ِ یلدا بود.یادت هست که؟"حافظ "ِ تو بالاتر از تمام ِ کتابهای کتابخانه ام٬بالاتر از تمام ِ کتابهای دانشگاهی و ادبیاتی و فلسفی ام٬بالاتر از تمام ِ کتابهای دنیا٬افقی خوابیده بود منتظرم...

میدانست که میایم.

یادت هست؟گریان و مفتخر ٬تفاءلی با یاد ِ تو به دیوان ِ خواجه زدم.میدانی چه بود؟

بخوان

چشم های تو که میخواند٬دلتنگیم را کمی به خواب میبرد.

چشمهای تو که میخواند مرا٬حرفهای دلم را میشنوی.با لحن ِ من بخوان...

 

یا رب این نوگل ِ خندان که سپردی به منش می‌سپارم به تو از چشم ِحسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور ِفلک از جان و تنش
گر به سرمنزل ِسلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

امروز٬سه روز از آن سه روز میگذرد

در هیاهوی پاهای آدم ها٬که از لای این پنجره ی نیمه باز میدیدم٬تمام ِ سلولهایم تورو فریاد میکشید.

رفتم که بمانی.نیستم که باشی.خوب باشی.ماه باشی.ماه ِ من باشی.

امروز٬سه روز از آن سه روز میگذرد.تو بگو سه سال.بگو صد سال.

دوریت برای من سخت است.میدانم برای تو هم.تو باش.بودنت٬بودن ِ من است.

تو باش٬شاید روزی...شبی...جایی در این شهر ِ پر درد...در شب زنده داری هایی...کنار ِ "نیک کالایی"...چی دارم میگم؟

من میروم به سوی سرنوشت

مرا ببوس

           مرا ببوس

                    برای آخرین بار

                                     تو را خدا نگهدار

                                                       که میروم به سوی سرنوشت...

میدانم که خوب خواهی ماند.میدانم که ماه خواهی ماند.میدانم که ماه...خواهی ماند

امروز٬چند روز از آن سه ماه گذشته است...اما برای تو ماهها٬سالها باقیست

برای تو زندگی جاریست.چون تو جاری هستی.

دعای خیرم پناهت٬رفیق ِ شفیق

معشوقه ی جاوید ِ من

باش.

بیشتر باش.

زودتر باش.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 18:52 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

درون ِ ذهن ِ من آرام خفته ای عریان٬به روی داغی ِ شن ها کنار ِ اقیانوس

شنا کنان همه شن ها به پات می میرند٬ترو خّدا منو بیدار کن از این کابوس

 

اِنقدر دوری و قلبم میان ِ راهت نیست٬انقدر چشم ِ من از تو مجسّمه دیدست

انقدر غصه نخوردم که قصه ها مردند...انقدر٬ انقد و انقد نکن مداد ِ لوس

 

وقتی کنار ِ آب٬ مهتاب ِ خیس خوابیدست٬انگار٬ تن ِ من بر تور ِ گیس خوابیدست

بَرقت تمام ِ قافیه ها را گرفت٬آخر هم٬ته مانده اش رسیده به قلب ِ ضعیف ِ اُختاپوس

 

شبیه ِ جزر و مدیّ و شدید٬غرق ِ توام٬شنیده ام که بلندی ّ و پستیَت زیباست

شب است و جاذبه ی ماه و نورها رفتند٬بگیر دست ِ مرا تا رسیدن ِ فانوس

 

من از نهایت ِ گفتن به اوّل ِ دیدن٬رسیده ام که ندیدم نگفته هایم را

اِنقدْر دیده ام از هر غریبه دنیایی٬انگار زنده هستم از زمان ِ دقیانوس

 

تکرار میشود این استکان در دستم٬مقام ِ چایی ِ تو  در دهان ِ من بالاست

سکوت ِ من که نشان از تو داشت یک روزی...شده نشانه ی "داد" ِ درست یا معکوس

 

دیدی چقدر با من ِ من٬ با تو ی تو جنگیدم؟دیدی چقدر با توی من٬با من ِ تو جنگیدی؟

حالا کجاست گود ِ دو کودک٬ و بازی ِ شمشیر؟حالا کجاست گرگ ِ من و از تو اسپارتاکوس؟

 

یکسال٬آخر ِ دنیای عشق٬زود آمد...امسال مرگ ِ جهان در نگاه ِ "معشوق" است

امشب یواشکی زده ام دکمه ی قیامت را...زکّی به پیشبینی ِ کشک ِ نُستْر آداموس...

 

ک.ع    مهر نود

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:44 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

فرار از درد ها با خُلق ِ تنگم٬سرم از نغمه های "باخ"٬سوراخ

به "بهمنشیر"٬ نُه من شیر دادند...که شد از "تیر" و ضرب ِ شاخ٬ سوراخ

حسن ٬گاوش که پستان داشت دیروز٬قد ِ کلّ ِ اروپا شیر می داد

به گوش ِ شیر ِ گریان٬سنگ ِ فیروز٬دل ِ بد کاره ی سلّاخ٬سوراخ

کسی قصری بزرگ ارزانیش بود٬تمام ِ دهکده در سایه اش بود

ولی از تاپ و توپ ِ نا رفیقان٬شده دژهای قرص ِ کاخ٬سوراخ

میان ِ مردمکهایم فقط خاک٬همه مردم ز زخم ِ آب٬دلچاک

تنور و نور ِ این تاریخ٬تاریک٬...میان ِ پیکر ِ سنگلاخ٬سوراخ

شده سگلاخ و "نونش" دست ِ مردم٬...و آبش اشک ِ چشم ِ مادری پیر

شما ای مردمکهایم نمیرید٬که چشم ِ زنده ام شد ...آخ...سوراخ

ک.ع مهر نود

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 23:23 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی|

تصویر ِ تو "امپرسیونیسم ِ "چشمهایم٬لبهای تو تابو شکن ِقصیده ی عشق

لالایی ِ مست٬قصه های سیب و حوا...بی حسرت ِ بوی میوه ی نچیده ی عشق

 

این جاذبه ی غرور ِ نقاشی ِ دل نیست٬این معجزه ی دقیقه های خون فشان است

جادو که نه   نیست ٬معجزات ِ پاک و معصوم٬"پیغمبر ِ آخرین ِ من در ایده ی عشق"

 

میترسم از آشوب ِ قبایل ِ غریبه٬میترسم ازاینکه فوج فوج   عذاب بینم

هرچند خدا برای من دخیل بستست...میترسم از آثار ِ تن ِ دریده ی عشق...

 

بانوی معابد ِ معاشقان ِ مشرق٬٬٬"اسکارلت ِ کلّ ِ بادهای بازگشته"

"انجیل ِ مصائب ِ مسیح ِ باز مصلوب"...در لرزش ِ اشکهای غم چشیده ی عشق

 

تعبیر ِ من از ندیده های خوابهایی٬تصویر ِ من از شب و تمام ِ آبهایی

چون قرص ِ مسکّنی و آسپرین و تب بر٬بر پیکر ِ لاغر و تن ِ تکیده ی عشق

 

موهای تو معنای تمام ِ شعرهام است٬چشمان ِ تو معشوقه ی وسواس ِ شبانه

"لبخند ِ ژکوند٬زنده های کته کولویتس"٬قربانی ِ مرسوم ِ غم ِ رسیده ی عشق

 

"ونگوگ"اگر امروز کنارم ننشسته است٬قرص است دلم چون که وجود ِ تو پدیده است...

"بوم "است دلم٬چشم ِ تو هم      نفْس ِ قلم هاست٬با سبز بکش "شرم"به قاب ِ دیده ی عشق...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 0:41 توسط ک ی و ا ن _ع ا ب د ی| |

Design By : Night Melody